تبليغاتX
My Bohemian World

My Bohemian World

ماه ِ من

سلام ماه ِ من
هی سلام
ماه ِ من
هی نفس نفس می زنم
که شب باشد و تو باشی و
این بار اگر جهان تاریک شود
تو دست ام را بگیر
که بدانم کجایی
و بدانم کجایم
و بدانم که دست ام کجاست
و بدانم که دست ام در دست ِ توست

(با الهام از ساعت صفر)

...................................................


چرخ زنان


پاییز ها که دل ِ پیرانه های برگ ها
برای جوانه های جوان تنگ می شود
تازه اول ِ عشق است
که بخشکند و زردزرد
سرد
که شنا کنند رقصیدن ِ سقوط را
در همان چند لحظه خوش باشند
و چموش
طولش بدهند

...................................................


ترجمه ی شعری از نزار قبانی

دوستان اگر پیشنهاد ِ اصلاحی دارند، از سر ِ لطف بگویند. (متن ِ عربی)


 

برای محبوب ام، در سال ِ نو...

 

1

دوست داشتن ات را

از سالی به سال ِ دیگر می برم...

همچنان که کودک مشق هایش را به دفتر ِ تازه اش می برد

صدای ات را... بوی ات را... و نامه های ات را...

و شماره ی تلفن ات را... و صندوق پستی ات را...

و آویزان شان می کنم در کمد ِ سال ِ نو...

اجازه نامه یِ اقامت دائم در دلم را به تو می دهم...

 

2

راستی که دوست ات دارم...

ول ات نمی کنم که روی صفحه ی 31 دسامبر ِ تقویم تنها بمانی

می گیرم ات روی بازو های ام...

و در چهارراه ِ فصول می گردانم ات...

زمستان که شد

بر سر ات کلاه پشمی ِ سرخی می گذارم...

كه سرد ات نشود...
و پاییز، تنها بارانی ای که دارم را

می دهم به تو...

که خیس نشوی...
و بهار
...

می گذارم روی علف های تازه بخوابی...

و صبحانه بخوری

با ملخ ها، گنجشک ها...

و تابستان...

تور ِ ماهی گیری ِ کوچکی برایت می خرم...

تا صدف بگیری...

و پرندگان دریایی را ...

و ماهی هایی را که کسی اسم شان را نمی داند...

  
3
 
راستی که دوست ات دارم
...

و نمی خواهم تو را به خاطره ی فعل های ماضی ربط دهم...

و نه به خاطره ی قطار های مسافری...

که تو آن آخرین قطار ای که شب و روز می رود

روی سرخرگ های دست ام...
تو آخرين قطار من اي...         

و من آخرين ايستگاه تو ام...

 

4

راستی که دوست ات دارم...

و نمي خواهم تو را به آب ... يا به باد ربط دهم

یا به تاریخ ِ میلادی یا هجری...

 و نه به حرکت ِ جذر و مد

یا آن ساعت ها که ماه می گیرد

یا خورشید می گیرد

برای ام مهم نیست که طالع بینی ها چه می گویند...

و خط هایی که ته ِ فنجان های قهوه می افتند چه می گویند...

که دو چشم تو خودشان پیشگویی هستند

و آن دو چشم، مسوول شادی ِ این دنیایند...

 

دوست ات می دارم...

و دوست می دارم که تو را به زمان ام... و به اقلیم ام ربط دهم...

و تو را ستاره ای در مدار ام قرار دهم...

می خواهم که شکل ِ واژه به خود بگیری...

و شکل ِ سطح ِ کاغذ را...

تا وقتی کتابی چاپ کردم... و مردم آن را خواندند...

مثل ِ گل ِ سرخی در آن پیدای ات کنند...

می خواهم شکل ِ دهان ام را به خود بگیری...

تا وقتی حرف می زنم

مردم ببینند که در صدای ام حمام می گیری...

می خواهم شکل ِ دست ام را به خود بگیری...

تا وقتی دستم را روی میز می گذارم...

مردم ببینند که در گودی ِ دست ام خوابیده ای...

انگار پروانه ای در دست ِ کودک...

من آداب ِ خوشایند گویی را نمی دانم...

عشق کسب و کار ِ من است...

و تو کسب و کار ِ من ای...

عشق روی پوستم می دود...

و تو زیر ِ پوست ام می دوی...

و اما من...

خیابان ها و پیاده رو های شسته در باران را...

به دوش می کشم... و دنبال ِ تو می گردم...

6

چرا با باران بر ضد من همدست می شوی؟ تو که می دانی...

که همه ی تاریخ ِ من با تو...با فروریختن ِ باران همراه است...

و تنها حساسیتی که به من دست می دهد...

وقتی که بوی سینه ات به مشام ام می رسد...

حساسیت به باران است...

چرا با باران بر ضد من همدست می شوی؟  وقتی که می دانی...

که تنها کتابی که پس از تو می خوانم...

کتاب ِ باران است...

7

راستی که دوست ات دارم...

این تنها حرفه ای است که در آن مهارت دارم...

و به خاطرش دوستان ام به من حسادت می کنند...

و دشمنان ام...

پیش از تو... خورشید، و کوه ها، و جنگل ها...

بیکار بودند...

و واژه بیکار بود... و گنجشک ها بیکار بودند...

سپاس، که مرا به مدرسه آوردی...

و سپاس... که الفبای عشق را یاد ام دادی..

و سپاس، که پذیرفتی محبوب ِ من باشی...


پ. ن. از مقالات شمس


* پُر سَري آمد كه با من سِري بگو. گفتم: من با تو سِر نتوانم گفتن، من سِر با آن كس توانم گفتن كه او را درو نبينم، خود را درو ببينم. سِر خود را با خود گويم. من در تو خود را نمي‌بينم، در تو ديگري را مي‌بينم.

* يكي شكايت مي‌كرد از اهل دنيا. گفتند: دنيا لعب است و مزاح است در نظر رجال؛ در نظر كودكان لعب نيست، جدّاست، فريضه است. اكنون اگر بازي و مزاح بر نمي‌تابي بازي مكن. و اگر برمي‌تابي مي‌زن و مي‌خور خندان. كه بازي را نمك او خنده است نه گريه.


+ نوشته شده در  87/06/04ساعت   توسط مجید  | 

پرواز
در فاجعه پریدن
***
شُکوه ِ کلیسایی ات
ترس ِ من، تسکین ِ من
***
هشیار ِ هر تکان ِ تو ام
در کشتزار ها
***
دستی بر شانه ام ضرب می گیرد
کجایی؟ نمی بینم ات!
***
تو بر پرده ی سینمایی و من
در این گوشه ی تار
در عمق ِ یک صندلی،
کوچک ام
***
خواب
زمزمه ی بهاری ِ برگ ها
کناره های روحم وارتعاش ِ عطر آگین ِ عبور ِ تو
***
فریاد می کشی در گوشم
آوار می شوی
ناگهان
پیدا شدنت
سالیان
و
همان داستان.
***
همهمه از دور
چشم ها را بسته ام و
همهمه از دور
همممممممممممممممممممممممم
سبز
عمیق
صدای ِ بلور های ِ سرد
باغچه ی کوچک ِ روستا
وزوز ِ زنبور ها بر گرد ِ گل ها
طلائی ِ من!
دیوانه
طبل و
حُباب و
پارچه های رویا.


پ.ن. 1 :داستان کوتاه دلبستگی را از دست ندهید.



پ.ن. 2: مصاحبه ی شنیدنی با احمد باطبی را هم از دست ندهید.(توضیح)

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت   توسط مجید  | 

پسر ِ پیاده رو!

(با پاهای کوچک

در کفش های کوچک

با پیراهن ِ زیتونی

که رها شده روی ِ

شلوار ِ کتانِ

که خوش نشسته روی ِ

رانهای کشیده

با کیف ِ دوشی ِ جیر

با دستهای روشن ِ ظریف

با رگهای آبی ِ مقدّس

با گردن ِ بلور

با زاویه ی خوش تراش ِ فَکّ ِ پایین

با موی مجعّد ِ آراسته

با عطر

با خَرام )

 

هر صبح

رویا وار

می گذری

از جلوی بساطم

و

هر غروب

خسته، شاد، پخته، سوخته

(با مو های به هم ریخته

با عرق و دوده و غبار بر صورت

با چشمهای راضی

با باقی مانده ی لبخند های دانشکده بر لبهای نیمه بازت

با بوی سیگار

با آدامس

با ردّ ِ نوازش و عشق بر پیراهن

با شلوار ِ زانو انداخته

با کفش های خاکی)

همچنان دور از دست

می گذری

از

جلوی بساطم...

+ نوشته شده در  87/04/17ساعت   توسط مجید  | 

ناگهان

 

می خندی، نرگس!

طوفان ِ عطر و نور

که به صورتم پرتاب می شوی..

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت   توسط مجید  | 

اوناییکه اینجا لینک شدن بدونن که انجومن علمی انگلیسی زبونهای سیرجان و وبلاگهاشون در یه دسته قراردارن . خوشا این وبلاگ دایره المعارف تون .
(کامنتی که با نام ِ کاربری ِ «بلخی ملقب به براتوگان» برای پست ِ قبل گذاشته شد)



اولین واکنشم ، این قصد بود که کامنت را پاک کنم، اما بیشتر که تامل کردم متوجه شدم کامنت آنقدر رسوا هست که بهتر است بماند اما نقد شود و به داوری دوستان بگذارمش.

کامنت گذار، نامش را ننوشته است و به جای نام خود، از یک نام ِ کنایه آمیز استفاده کرده است.
این ظاهراً یعنی دوست نداشته که این کامنت با شخصیت ِ شناخته شده ی حقیقی یا مجازی اش ارتباطی داشته باشد. احتمالاً خجالت می کشیده که با نام ِ حقیقی یا مجازی ِ شناخته شده ی خود چنین کامنتی بگذارد. به عبارت دیگر، خود نیز این کامنت را زشت و مغرضانه میدانسته و خواسته است که کسانی که او را می شناسند از این حرکتش داوری نامناسبی در باره ی او پیدا نکنند و از پرداخت ِ هزینه های بر آمده از چنین رفتاری، با مخفی شدن پشت ِ یک هویت ِ ناشناس، معاف شود.
تا حدودی، این وضعیت ِ مدرن شده ی همان «غیبت» ِ سنتی است. وقتی که در غیاب ِ کسی او را نقد می کنیم، یا به کنایه و مسخره می کوشیم به او ضربه بزنیم، توان پرداخت ِ هزینه ی انتقاد ِ رو در رو را نداشته ایم یا از ضعف انتقاد خود و پاسخی که ممکن است فرد ِ مورد انتقاد به ما بدهد بیمناک بوده ایم، پس ترجیح می دهیم در شرایطی نا برابر و بدون اینکه فرصت دفاع را به فرد مورد غیبت بدهیم، به او در نظر دیگران ضربه بزنیم. می دانیم که اگر روایتی را یکطرفه بگویند، معمولاً حق به راوی داده می شود. اما این کار، حتا در صورت منطقی بودن تمام ِ دلایل، مغالطه است زیرا دلایل طرف ِ مقابل شنیده نمی شود و داوری یکجانبه صورت می گیرد. اما اینجا بر خلاف ِ غیبت ِ سنتی، فرصت پاسخگویی برای من فراهم است.

اشارات ِ کنایه آمیز به به نقل قول هایم از جلال الدین بلخی و براتیگان مانند اغلب کنایه ها، احتمالاً از عصبانیت و درماندگی ناشی شده. کودک ِ درون ِ ما، در شرایطی که تحریک می شود، و احساس می کند که لازم است حرفی را بگوید اما توانایی ِ استدلال، شجاعت و شرافت ِ کافی برای ابراز ِ صریح ِ حرف های خود را ندارد، به کنایه متوسل می شود. اما بخش ِ بالغ ما گلایه هایش، ناراحتی هایش و انتقاد هایش را منطقی، روشن و منصفانه مطرح می کند و آماده ی شنیدن پاسخ می شود.
در هر حال برای اینکه نشان دهم چنین کنایه هایی، تاثیری بر تصمیم گیری ام برای آنچه اینجا می نویسم ندارد، بهتر است بگویم که افتخار می کنم از جلال الدین بلخی شعر نقل کنم و لذت ببرم و یاد بگیرم و دیگران را هم در این لذت شریک کنم. از براتیگان هم باز اگر مطلبی را مناسب دیدم، اینجا خواهم آورد.

در مورد لینک ها شاید بهتر باشد توضیح دهم که لینک های این وبلاگ عبارتند از کسانی که مرا لینک کرده اند و کسانی که نوشته هایشان را دوست دارم و خوشبختانه اغلب هر دو دلیل، همزمان در کار بوده است. در مورد کسانی که لینکم کرده اند، به احترام ِ دوستی شان و برای تشکر از لطف ِشان من هم متقابلاً لینک شان کرده ام، مثل همین وبلاگ «انگلیسی زبانهای سیرجان» که خدا می داند شاید از من و کامنت گذار ِ نقابدارم بسیار بهتر و انسان تر باشند. شخصاً از بخش ِ معادل های انگلیسی ِ ضرب المثلهای فارسی در وبلاگشان استفاده کرده ام. کسانی که وبلاگ های شان را دوست دارم را هم خودم یکجانبه لینک کرده ام، تا دوستان دیگرم با آنها آشنا شوند. همان طور که من با بسیاری از دوستانم از طریق دوستان دیگر آشنا شده ام، همواره کوشیده ام دوستان خودم را با هم آشنا کنم.
کامنت گذار ِ پرده نشین، هشدار داده که وبلاگ ِ دوستان ِ خونگرم ِ سیرجانی من، و دیگر دوستان نازنینم که لینک شده اند، در یک دسته هستند. واضحاً تنوع قابل ملاحظه ای در هر مجموعه از لینک ها و اصولاً در میان انسان ها وجود دارد. بعضی وبلاگ هایی که اینجا لینک شده اند، دوستان قدیمی اند، بعضی وقف ِ ادبیات، بعضی دارای غنای احساسی، بعضی یادداشت های شخصی و ... هستند. به نظر من همین رنگارنگی انسانی خوش است و کسانی که علاقمند به دسته بندی کردن و مرز گذاشتن بین انسانها هستند، از درد های کهنه ی فکری و فرهنگی رنج می برند و بهتر است به فکر درمان باشند. آدم ها گوناگونند، اما همه محترم و ارزشمندند. کسانی که نمی توانند این را بفهمند، یا به هر نحوی خود را بالاتر از آن می دانند که با دیگر برادران و خواهران ِ خود در جمع انسانیت در یک ردیف بنشینند، به خانه من دعوت نیستند و در این وبلاگ خوشامدی انتظارشان را نمی کشد و خوشحال میشوم زحمت را کم کنند و بگذارند کسانی که مهربان تر،  و فارغ تر از این محدودیت های فکری هستند، حرف بزنند...

یاد آن قصه افتادم که مرد ثروتمندی وارد مجلس پیامبر شد و نشست، متوجه شد که کنارش مرد فقیری نشسته، لباسهایش را جمع کرد. پیامبر توبیخش کرد و او شرمنده شد. من ِ حقیر ِ سراپا گناه که هیچ ربطی هم به پیامبر ندارم، اما اگر دوستی، خود را بالاتر از آن بداند که لینکش کنار لینک ِ دوستان ِ خوب ِ من در وبلاگ «انگلیسی زبان های سیرجان» قرار داشته باشد، در درجه ی اول این امر ارزشش را در نظرم کم می کند. بچه های سیرجانی به جز شهرستانی بودن و شور و شوق برای وبلاگ نوشتن چه گناهی دارند که باید این طور در موردشان صحبت شود...
 

پی نوشت ۱: روز زن مبارک باد


+ نوشته شده در  87/03/30ساعت   توسط مجید  | 

هزار ستون زده ام

سنگینی ِ تو اما ...

طاق دلم را درمانده می کند

فرو خواهد ریخت

می دانم

می دانم

...

بار ها دریچه ها را باز کرده ام

اما هی انباشته می شوی

پشت سد دلم

آب خواهد برد

زمینهای پشت سد را

سرانجام

می دانم

می دانم

...

با الهام از الهه


پ. ن. 1:

شدغم آبادم خراب از دل طپيدن عاقبت
زين زمين لرزش ، شکست افتاد بر طاق دلم .

سعيد اشرف (از آنندراج)

...
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.
...
سهراب سپهری

پ. ن. 2 :

مائو، بزرگترین هیولای تاریخ


پ. ن. 3:

شب ِ قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا صبح خفتنم هوس است..

حافظ

موج سبز
+ نوشته شده در  87/03/24ساعت   توسط مجید  | 

بند

صِداش، بند ِ جونَم بود...سالها صبر کردم که عادي بشه، نشُد.... ديروز با شنيدنش از پشتِ تلفن، دوباره همون تنگي نفس ِ آشنا اومد. دوّم ِ دبيرستان بودم، تازه برام جِدّي شده بود، هر بار که تلفن زنگ مي زد، مهم نبود چه ساعتي از شبانه روز و چند بار و اصلا کيه که زنگ زده، ضربان قلبم به حدِّ خفقان مي رسيد. سالها که گذشت ديگه اونجوري نبود اما خدايا... چرا هيچ وقت عادي نشد؟
(دیماه 83)


خزه

شب ماند و تا بامداد حرف زدیم. خاکستری ِ پشت ِ پنجره رو به سپیدی می رفت که کنار ِ هم خواب مان برد. یکی دو ساعت بعد، از گرمای ساعدش که دستم بی اختیار رفته بود رویش، بیدار شدم. ذهنم، تمام شب با حرف زدن کوشیده بود حواس ِ تنم را پرت کند، اما ذهن که خوابیده بود، تن ِ رها شده، دست را به سفارت فرستاده بود...

 



نجوا


امید :

این جمله ی «بوبن» رو گوش کن: "هر کس، حتا از دست رفته ترین ِ ما، در روح و جانش کلبه ای، و در ورودی ِ آن زنگوله ای دارد. گاه باد زنگوله را تکان می دهد..."

 مجید :

گاهی هم یه رهگذر زنگوله رو تکون میده و تا یه لباس مناسب بپوشی و سرتو از پنجره بیرون بیاری که ببینی کیه، رفته...

 




درخشش


شب آشنا شده ایم؛ چشم را در شیار های دندان های ظریف ِ سفید ِ مرتّبت - که دو لب ِ نازک ِ جگری رنگ، قابشان گرفته اند - گردانده ام و درخشش رطوبت را مزمزه کرده ام. از تماس ِ تنت، موجی تنم را طی کرده و با چشمکت دلم سکندری خورده... شماره ردّ و بدل کرده ایم، بعد از بسیار اندیشه و تردید، پیامک ِ جوک برایت فرستاده ام تا میل نهانم را برسانم و باب ِ پیامک بازی را بگشایم. فردایش، صبح ِ زود پیامک زده ای که «بیداری؟» نوشته ام «آره»، در جواب، در زده ای، پشت ِ در بوده ای...



دوست داشتن


ت :

عاشق شده ام.

مجید :

وای... عاشق شدن ِتو باید ناراحتم کنه، اما به هیجانم میاره... عشق مبارکه، برای ِ جهان مبارکه...

ت :




پ. ن. 1:


When you find nowhere to hide and hatch
the eggs of your truth
except in your eyes
;
be
the adapting
omnivorous
monotonous
inconspicuous
black-eyed
crow

پ. ن. 2: این جمله رو توی وبلاگ «ساعت صفر» دیدم، خوشم اومد:

فرار نکن، زمین به شکل احمقانه ای گرد است..
+ نوشته شده در  87/03/17ساعت   توسط مجید  | 

*

...آخرين بار در آغوشم لرزيدي. آخرين بار قشنگ  ترين پيراهنت را برای من تن كرده بودي. دير شده كه نديده امت نازنين. اين بار يادم باشد اگر جرات كردم لبهايت را ببوسم.يادم باشد برويم سينما. مثل زوج های تازه عاشق با هم قرار بگذاريم و خيابان ها را گز كنيم. خدا كند باران هم بيايد. خدا كند لاغر شده باشي. خدا كند با چشم های درخشانت، با آن لبخند ِ محو به من خيره شوی كه بروم تاپاييز و دبيرستان و سر شانه های تو و بوی ِ نوجوانی ات...

اواخر شهريور 83

**


گفتگو با خدا (با حضور آقای جلال الدین بلخی در پس زمینه) – 2

مجید: توی روحم شیار های عمیق تری از این گذاشته که بتونم فکر کنم دیگه همه چی تموم شده...همین حضور ِ ساکت ِ جذاب، همین تن ِ نحیف ِ ناز...اما طعم بی خبری... اما رفتارهای بدون توضیح...من سرگردونم...

آقای بلخی: دوست دارد یار این آشفتگی...

مجید: تا حالا نتونستم با یکی کاملاً هم احساس بشم، شایدم تو نمی ذاری، نمی دونم شاید با بازیایی که با آدما می کنی سرگرم میشی... شایدم حسادت می کنی... حسادتي که با قدرت و دانش و صبر ِ بي نهايتت همراه شده...

آقای بلخی:

همه صیدها بکردی هِله میر، بار ِ دیگر

سگ ِ خویش را رها کن، که کُنَد شکار ِ دیگر

همه غوطه ها بخوردی، همه کارها بکردی

منشین زپای یک دم... که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی، به وکیل در سپردی

بشنو از این مُحاسِب، عدد و شمار دیگر

تو بسی سمَنبران را به کنار در گرفتی

نفسی کنار بگشا... بنگر کنار ِ دیگر...

خُنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

بنَماند هیچش الا، هوس قمار دیگر...

تو به مرگ و زندگانی هِله تا جز او ندانی...

نه چو روسبی که هر شب، کِشد او به یار ِ دیگر

نظرش به سوی هرکس، به مثال چشم ِ نرگس

بُودَش ز هر حریفی، طرَب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر ِ دو یار باشد

هله تا تو رو نیاری، سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چین اند

 نبده ست مرغ جان را به جز او مطار دیگر...

مجید: شایدم اینکارا رو میکنی که بفهمیم فقط میشه که عاشق ِ خودت باشیم... که اینا همش سرابه و آب تویی..

[خدا هنوز جوابی نداده ]



پی نوشت :

امین نوشته :

یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام
نه پشیمانم، نه خسته.
هنوز درخت‌های بی‌شماری می‌شناسم
که شاخه سارشان،
ابدیت را تداعی می‌کنند...

+ نوشته شده در  87/03/08ساعت   توسط مجید  | 

در آمد:

از گذشته جملاتی از اپیکور، خلاصه هایی پراکنده از حرفها و زندگی اش خوانده بودم و به نظرم جالب رسیده بود... بعد از مطرح شدن بحث « گفتمان لذت»، علاقمند شدم که حرفهایش را منسجم تر مطالعه کنم. در بخشهایی که در باره ی او خواهد آمد، می کوشم رهاورد ِ این تلاش را با خوانندگان ِ اینجا به اشتراک بگذارم و خوشحال می شوم اگر از راه ِ مهربانی، در بحث حضور فعال داشته باشید و اینجا را برای مدتی بصورت یک کارگاه ِ گفتگو در باره ی اپیکور و حرفهایش در آوریم و به هم انگیزه بدهیم.

 

عموماً اپیکور را نظریه پرداز ِ لذت گرایی می شناسند و حتی اپیکوریسم قرنها بعد از مرگ ِ او، جاهایی مترادف ِ خوشگذرانی و زندگی ِ در جستجوی لذات [ ِ تنانه] به کار رفت، اما اپیکور بیشتر شبیه یک زاهد زندگی می کرد و لذت در تعریف ِ او، زندگی ِ آرام و دوری از رنجهای جسمی و روحی بود. در واقع، طبق ِ معمول، از حرفهایش برداشت ِ سطحی شد. گفتار هایی از اپیکور در باره ی روش ِ بهینه ی زندگی، شناخت ِ طبیعت، هواشناسی و ستاره شناسی باقیمانده است که موضوعی که به گمان ِ من ممکن است برای ما جالب و آموزنده باشد، نظر های او در باره ی روش ِ زندگی است.

 

آنچه در پی می آورم، برداشتی آزاد از مقاله ی دائره المعارف استنفورد است.

 

 

 

 

 

«... او در باره ی زندگی ِ انسان ( شادی ِ ناشی از عدم ِ وجود ِ رنج ِ جسمی و آشفتگی ِ ذهنی) دیدگاه هایی ارائه داده است... او ترس ِ انسانها از مرگ و مجازات پس از آن را علت ِ عمده ی اضطراب می دانست و می گفت که اضطراب، به نوبه ی خود، منبع ِ خواسته های زیاد و غیر ِ منطقی ِ ادمیان است. [ مجید: فکر می کنم منظورش این است که ما چون از بسیاری از "از دست دادن ها" می ترسیم، به شیوه ای غیر منطقی شروع به خواستن ِ موقعیت های با ثبات، ثروت، روابط ِ انسانی و عاطفی ِ تضمین شده، جاودانگی، و ... می کنیم]

 

حذف ِ ترسها و خواسته هایی که در پی این ترسها می آیند، به ما مجال خواهد داد که لذتهای جسمی و ذهنی که به طور ِ طبیعی به سمت ِ آنها کشیده می شویم را دنبال کنیم و از آرامش ِ ذهنی که حاصل ِ کامیابی ها است بهره مند شویم؛ کامیابی هایی که مرتباً قابل پیش بینی هستند و موفقیت هایی که [ در چنین آرامش ذهنی، با تلاش ِ مقتضی] منظماً به آنها نائل می شویم.

 

... اپیکور آگاه بود که عادتهای فکری ِ [نادرست ِ ] عمیقاً تثبیت شده در ذهن ِ ما، به آسانی قابل ِ تصحیح نیستند، بنا براین تمرین های گوناگونی را برای کمک به نو آموزان [ ِ راه ِ تصحیح ِ عادتهای ِ فکری ِ نادرست] پیشنهاد کرد.

 

او توصیه می کرد که تا جای ممکن از سیاست دوری کنید، تا جای ممکن از روابط جنسی پرهیز کنید [در عین حال پرهیز ِ مطلق را توصیه نمی کرد]، تا آنجا که می توانید ازدواج نکنید و برای دوستی در زندگیتان نقشی اساسی قائل شوید...»



بعضی جمله های منسوب به اپيکور:

- کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ، هیچگاه خوشبخت نخواهد شد.

- ترس از مرگ نارواست... زیرا تا آن هنگام که من هستم ، مرگ نیست و آن گاه که مرگ هست من نیستم. ترس از چیزی که هیچ گاه با آن روبرو نخواهم شد نابجاست.


 

(انشاء ا... ادامه دارد، لطفاً فید بک بدهید)

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت   توسط مجید  | 

قطار

 

 قطار مي رود

 تو مي روي

 تمام ايستگاه مي رود

 و من چه قدر ساده ام

  که سال هاي سال

 در انتظار تو

 کنار اين قطار رفته ايستاده ام

 و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته

 تکيه داده ام .....

(قیصر امین پور)

 

امیدرضای نازنین

ممنون، این جمله [احتمالاً از جلال الدین بلخی]، تقدیم به تو:

«روز ها مي آيند و مي روند و به سبب روي تو مبارک مي گردند، پس مبارک شماييد»

سس اضافه ی دوست داشتنی

هدفش اینقدر ها هم آشکار نیست، عزیز ِ دلم . شوپنهاور، اندیشمند ِ بدبینی بود که عنوان های بعضی از نوشته هایش اینها هستند (آوردن نام و قسمتهایی از این نوشته ها به این معنی نیست که شوپنهاور فقط بدبین بوده است، بلکه بسیار اندیشه ورزی ها در موضوعات دیگر داشته است که اینجا موضوع ِ گفتگو نیستند. همچنین، می دانی که دیدگاه های من به سمت ِ خوشبینی متمایل است و بدبینی را بطور ِ عام، زیانبخش و مشکل ساز می دانم. حرفهای او رافقط اندیشه های یک نفر - با همه ی مشکلاتی که در زندگی و زمانه اش بوده - در نظر بگیر، که حتماً قابل ِ نقد ِ فراوان است :(

1) On Human Nature

که در آن آورده است:

...It is a fact, then, that in the heart of every man there lies a wild beast which only waits for an opportunity to storm and rage, in its desire to inflict pain on others, or, if they stand in his way, to kill them. ... In trying to tame and to some extent hold it in check, the intelligence, its appointed keeper, has always enough to do. People may, if they please, call it the radical evil of human nature—a name which will at least serve those with whom a word stands for an explanation. I say, however, that it is the will to live, which, more and more embittered by the constant sufferings of existence, seeks to alleviate its own torment by causing torment in others. But in this way a man gradually develops in himself real cruelty and malice... For there is a moment in the life of all of us when the malignity of our nature might perhaps make us murderers, if it were not accompanied by a due admixture of fear to keep it within bounds; and this fear, again, would make a man the sport and laughing stock of every boy, if anger were not lying ready in him, and keeping watch...

 

2) Pessimism

 

3) The Emptiness of Existence.

 

4) On Suicide.

از سوی دیگر، او در مقدمه ی کتاب ِ «فن ِ جدل» آورده است :

Controversial Dialectic is the art of disputing, and of disputing in such a way as to hold one’s own, whether one is in the right or the wrong...

اینجا جدل را هنر می نامد

...If the reader asks how this is, I reply that it is simply the natural baseness of human nature. If human nature were not base, but thoroughly honourable, we should in every debate have no other aim than the discovery of truth; we should not in the least care whether the truth proved to be in favour of the opinion which we had begun by expressing, or of the opinion of our adversary. That we should regard as a matter of no moment, or, at any rate, of very secondary consequence; but, as things are, it is the main concern.

اما اینجا سرشت ِ آدمیان را پست می خواند

... In this way we are almost compelled to become dishonest; or, at any rate, the temptation to do so is very great. Thus it is that the weakness of our intellect and the perversity of our will lend each other mutual support; and that, generally, a disputant fights not for truth, but for his proposition, as though it were a battle pro aris et focis. He sets to work per fas et nefas; nay, as we have seen, he cannot easily do otherwise. As a rule, then, every man will insist on maintaining whatever he has said, even though for the moment he may consider it false or doubtful...

اینجا به نوعی با کسانی که در نتیجه ی ناتوانی به روش های غیر شرافتمندانه رو می آورند، همدلی می کند

...we must regard it simply as the art of getting the best of it in a dispute, which, as we have seen, is all the easier if we are actually in the right. In itself Dialectic has nothing to do but to show how a man may defend himself against attacks of every kind, and especially against dishonest attacks; and, in the same fashion, how he may attack another man’s statement without contradicting himself, or generally without being defeated. The discovery of objective truth must be separated from the art of winning acceptance for propositions; for objective truth is an entirely different matter: it is the business of sound judgment, reflection and experience, for which there is no special art.

اینجا از سویی جدل را «هنر ِ کسب ِ پذیرش دیگران برای حرفهای خود، فارغ از دغدغه ی حقیقت» می داند و از سویی دیگر، جستجوی حقیقت ِ عینی را کار ِ داوری، تامل و تعمق، و تجربه می داند اما بلافاصله طعنه هم می زند!

اما همین شوپنهاور ِ به قول ِ سیدو، «جانور»، و بدگمان به سرشت ِ بشر، در متن ِ کتاب، که گزیده هایی از آن را در متن ِ پست آورده ام، ترفند های «پیروزی به هر قیمت» را طوری با دغدغه ی اخلاقی توضیح می دهد که سستی و بی ارزشی و غیر شرافتمندانه بودن ِ آنها را عریان می کند و این عریان شده، حداقل به دید ِ من، بسیار زشت و دوست نداشتنی است.

سیدو ی گرم

آره شیطون و دوست داشتنی...

پرستوی کوچیکم

خودت شیرینی

بُداه

شوپنهاور در مقدمه، هدفش را بررسی ِ جدل به عنوان یک دانش ِ مستقل عنوان کرده است، اما با توجه به آنچه برای "سس ِ اضافه" نوشتم، در جملات ِ مقدمه و از آن مهمتر در مقایسه ی مقدمه و متن، نشانه هایی هست که به ویژه اگر با لحن ِ شیطنت آمیز ِ او در نظر گرفته شود، باعث می شود که نتوانم با قاطعیت در باره ی هدف ِ اصلی ِ این اندیشمند ِ باهوش و قدرتمند قضاوت کنم؛ هر چند تمایل به داوری های قاطع گاه «به طور ِ مستتر» ستوده می شود اما «معذور دار ما را»