1) باز گاهی اینجا بنویسم..
که زندگی رنگ بگیرد، حجم بگیرد..
که احساس های روزانه پرورده شوند.
که ببینم کتایون، رضا و دیگران چگونه روزهایشان را تجربه می کنند.
2) آخرین روز در روستا. سعی کردم منظره ها را به خاطر بسپرم. مردمی را که انگار دوستشان داشتم. با مردم بودن خوب است، اما باید چند ماه براى درس خواندن کار را تعطیل کنم.
این دوره به من نشان داد که در خانه نشستن چقدر با در جامعه بودن فرق می کند. خانه ماندن انگار کُندم می کند، وسواس های بیجا می آورد، ابعاد زندگی را تنگ و محدود می کند. حتا خنگ و ساده و بی دست و پایم می کند. این دوره از خودم راضی تر بودم، احساس مفید بودن می کردم. امیدوارم دوره اجباری خانه نشینی، سکویی برای جهش بلندتر آینده باشد.
3) هر نیمه شب، شغال ها از اطراف به روستا نزدیک میشوند، دسته جمعی زوزه می کشند. انگار در لحظه های نادر سکوت آدمها، بین شغال ها گفت و گویی در می گیرد. مثل اینکه « اینجا امن است آنجا چطور؟» و آن دیگری ها پاسخ می دهند: «ما با همیم ، شب مال ماست دوستان!»
آهنگین و پر طنین. تحریر هم در صدایشان هست. اصلا ترسناک نیست. برعکس حسی از زندگی و سرزندگی دارد. حالا نه آوای وحش درجه 1 لندنی، اما به هر حال نوعی آوای وحش ِ وطنی و ملایم..