چه شکر گویمت ای کارساز ِ بنده نواز...

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شُکر که یاران ِ شهر بی گنهند
...
جفا نه شیوه درویشی است و راهروی
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
...
غلام همت دردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن ِ طاعت، به نیم جو ننهند

...

گریستن در آغوش ِ خداوند

1

خدایا! شکایت از روزگار را به کجا ببرم، جز آغوش ِ تو.. این روزها روی از من گردانده ای. آن کس که تو را شناخت.. هرروز زارتر است.. دیروز گفتم طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد/در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد.. بال بال زدنم را ببین، مگر نگفتی که که حدیث اشتیاق تو را تاب نتوانیم آورد؟

.

.

هق هق کنان در آغوش تو آرام می شوم و به خواب می روم... جعل النوم سباتا..


2

وقتی -ناگهان- فکر ِ عطرآگین ِ دوست داشتنت از زمین ِ دیگر شونده ی پربرکت ِ خدا و نسیم آفتابی ِ اسفند، مژده ی باد بهار، بلند می شود و غافلگیرم می کند و سر از کتاب بر میدارم و میگذارم جانم را خوش خوش در نوردد...


3

(از هایکوهای روزهای اول آشنایی؛ یادت هست؟)

سر بلند می کند از روی کتاب

هوای بهار می کند

یاد ِ یار..