1) 10 فرمان در اسباب کشی

نکته هایی که در اسباب کشی باید رعایت کرد

«اگر خانواده شما دونفری است، بهتر است دونفر از دوستان یا اقوام را در روز اسباب کشی به کار بگیرید..»

این سومین اسباب کشی ِ خانواده دو نفره ما بود.


2) You'll remember me when the west wind moves upon the fields of barley

You'll forget the sun in his jealous sky as we walk in fields of gold...


1) باز گاهی اینجا بنویسم..

که زندگی رنگ بگیرد، حجم بگیرد..

که احساس های روزانه پرورده شوند.

که ببینم کتایون، رضا و دیگران چگونه روزهایشان را تجربه می کنند.


2) آخرین روز در روستا. سعی کردم منظره ها را به خاطر بسپرم. مردمی را که انگار دوستشان داشتم. با مردم بودن خوب است، اما باید چند ماه براى درس خواندن کار را تعطیل کنم.

این دوره به من نشان داد که در خانه نشستن چقدر با در جامعه بودن فرق می کند. خانه ماندن انگار کُندم می کند، وسواس های بیجا می آورد، ابعاد زندگی را تنگ و محدود می کند. حتا خنگ و ساده و بی دست و پایم می کند. این دوره از خودم راضی تر بودم، احساس مفید بودن می کردم. امیدوارم دوره اجباری خانه نشینی، سکویی برای جهش بلندتر آینده باشد.


3) هر نیمه شب، شغال ها از اطراف به روستا نزدیک میشوند، دسته جمعی زوزه می کشند. انگار در لحظه های نادر سکوت آدمها، بین شغال ها گفت و گویی در می گیرد. مثل اینکه « اینجا امن است آنجا چطور؟» و آن دیگری ها پاسخ می دهند:  «ما با همیم ، شب مال ماست دوستان!»

آهنگین و پر طنین. تحریر هم در صدایشان هست. اصلا ترسناک نیست. برعکس حسی از زندگی و سرزندگی دارد. حالا نه آوای وحش درجه 1 لندنی، اما به هر حال نوعی آوای وحش ِ وطنی و ملایم..

چه شکر گویمت ای کارساز ِ بنده نواز...

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شُکر که یاران ِ شهر بی گنهند
...
جفا نه شیوه درویشی است و راهروی
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
...
غلام همت دردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن ِ طاعت، به نیم جو ننهند

...

گریستن در آغوش ِ خداوند

1

خدایا! شکایت از روزگار را به کجا ببرم، جز آغوش ِ تو.. این روزها روی از من گردانده ای. آن کس که تو را شناخت.. هرروز زارتر است.. دیروز گفتم طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد/در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد.. بال بال زدنم را ببین، مگر نگفتی که که حدیث اشتیاق تو را تاب نتوانیم آورد؟

.

.

هق هق کنان در آغوش تو آرام می شوم و به خواب می روم... جعل النوم سباتا..


2

وقتی -ناگهان- فکر ِ عطرآگین ِ دوست داشتنت از زمین ِ دیگر شونده ی پربرکت ِ خدا و نسیم آفتابی ِ اسفند، مژده ی باد بهار، بلند می شود و غافلگیرم می کند و سر از کتاب بر میدارم و میگذارم جانم را خوش خوش در نوردد...


3

(از هایکوهای روزهای اول آشنایی؛ یادت هست؟)

سر بلند می کند از روی کتاب

هوای بهار می کند

یاد ِ یار..


تو-2

این روز‌ها که از صدا‌ها فراری‌ام، از تلفن‌ها گریزان؛ فقط صدای توست که به شیوه‌ای غریب و متضاد با بقیه، جان‌م را سیراب می‌کند

جمعه

بیدار شدن با فکر ِ طعم ِ سیب در دهان ...

روانه شدن به جستجوی بوی سیب در خیابان...

***

تو - ۱

می‌دانی... از وقتی وعده با توبودن ِ تمام وقت را به خود داده‌ام، شب‌ها، هر جا که تو نباشی زندان است... تا مرز انفجار ِ کسالت و نومیدی می‌روم، شب‌ها...

ترجمه لیریک عصیانکار Isyankar مصطفا صندل Mustafa Sandal


وقتی خواب بودی، به شوق این‌که بیدار شی و آهنگو با ترجمه گوش بدی، اینو نوشتم؛

تو که صدات مخمل ِ صبحه...


ایسترسَن (بخوای) داغلار (کوه‌ها) داغلار (کوه‌ها)

یِرین‌دَن (از جاشون) اوینار (حرکت می‌کنن" با حالت رقص") اوینار (حرکت می‌کنن)

صَبرسیز کالبیم (قلب ِ ناصبورم) بیر تِک (فقط و فقط)

عاشکِنا (برای عشق ِ تو) عِصیانکار (عصیان‌کار می‌شه)

[هیپ‌هاپ/ لاتینو]

کورکما (نتَرس) یاکلاش (جلو‌تر بیا)، حس‌لِرین‌لِه (با حِس‌هات جلو بیا)

سَن‌کی (انگار) بیر آدیم آتتیگینی (قدمی رو که برداشته می‌شه) بیلمَز می گونول (دل، نمی‌فهمه)؟

[این جمله دقیقا مثل اینه : "انگار نمی فهمی ؟" یعنی ما به طرف داریم میگیم که " تو که می فهمی ! " پس مفهوم جمله اینطور میشه : "انگاری دل ، یه قدم نزدیک شدن رو نمی فهمه !؟" یعنی " دل یه قدم نزدیک شدن رو می فهمه "]

گِچَر می عُمُر (یه زندگی این‌جوری می‌گذره)؟

 

ایسترسَن (بخوای) داغلار (کوه‌ها) داغلار (کوه‌ها)

یِرین دَن (از جاشون) اوینار (حرکت می‌کنن" با حالت رقص") اوینار (حرکت می‌کنن)

صَبرسیز کالبیم (قلب ِ ناصبورم) بیر تِک (فقط و فقط)

عاشکِنا (برای عشق ِ تو) عِصیانکار (عصیان‌کار می‌شه)


پ.ن. خشایار ترجمه رو تصحیح کرد. ممنونم ازش.

روشنان براثر توجه دائم به حقیقت لایزال نه دچار پوچی درون می‌شوند و نه چیزی را آن‌قدر در خور طلب می‌دانند كه از دست دادنش موجب شكست و خسران باشد...
(گفته‌ای از طاهره صفارزاده، با اندکی تغییر)

سکوت، همه چیز است...



چو شه ِ عشق کِشید‌اش، ز همه خلق بُرید‌اش
نظر ِ عشق گُزید‌اش... همه حاجات روا شد...

(جلال الدین بلخی)

پیامک




توی پارک، از سرما به هم چسبیدیم. روی نیمکت ِ فلزی ِسرد.

گفتم:
«تکیه بِده به فاصله‌ی بین سینه و بازوم» -دستم‌ُ گذاشته بودم روی پشتی ِ نیمکت،
بالای شونه‌هاش.


خداحافظی کردیم.

رسیدم خونه

اس‌ام‌اس دادم و جواب داد.

 این‌جوری:

 

مجید:

پیراهن ِ سیاه‌ت

به گردن‌بند ِ برّاقی که روش انداخته بودی

به موها و چشم‌ها و مژه‌های سیاه‌ت

اومده بود.

من همیشه لب بالایی‌تُ دید می‌زدم.

از اولین دیدار.


اون:
بس که چشم‌چرونی!

مجید: ...

(خوب نگا داری

مو‌های ریخته روی پیشانی‌ت
چشات
چشات
چشات...
با تلالؤ ِ گاه‌گاه ِ اشک
لرزش ِ صدات

لرزش ِ لبات وقت ِ گریه-خنده(


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ. ن. 1:
ماهور:
«آه ، بهار نارنج ها
چند بهار
عطرتان خانه را پر کرده بود.»

پ. ن. 2:
در باره ی بخش سوم ِ پست ِ قبل
«
الله نور السماوات والارض مثل نوره كمشكاه فيها مصباح المصباح في زجاجه الزجاجه كانها كوكب دري يوقد من شجره مباركه زيتونه لا شرقيه و لا غربيه يكاد زيتها يضيء و لو لم تمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للناس...»
«
خداوند نور آسمانها و زمين است، مثل نور خداوند همانند چراغداني است كه در آن چراغي (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابي قرار گيرد، حبابي شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغني افروخته مي‏شود كه از درخت پر بركت زيتوني گرفته شده كه نه شرقي است و نه غربي (آنچنان روغنش ‍ صاف و خالص است كه) نزديك است بدون تماس با آتش شعله ور شود، نوري است بر فراز نور، و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مي‏كند و خداوند برای مردم مثال‌ها می آورد...»

 

1) ه. ا. سایه:

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
میگویم‌ات ولی...
تو کجا گوش می کنی
تو کجا گوش می کنی...


2) کمیل

و بوجهک الباقی، بعد فناء کلّ شیء...



3) با الهام از
یه کرم موازی

ديگر برايش مهم نيست آن ورق ها از چه پر شوند... دیگر مهم نیست... چون آن کس که باید می بود، دیگر نبود... شده بود تماشاچی... انگار این صدای خودش نبود، انگار این زندگی ِ خودش نبود...اما این در جست و جوی هیچ چیز نبودن، رنج را بلا‌موضوع می کرد، انگار یک قدم مانده به نیروانا... زندگی اما طاقت نمی آوَرَد، دیوانه‌وار در پی ِ آن‌که دیگر برای‌اش مهم نباشد، می دَوَد... انقضا نبود، حمله‌ی دیگر بمیرم از بشر/تا بر آرم از ملائک بال و پر/ بار دیگر از ملک پرّان شوم/ آنچه اندر وهم ناید آن شوم/.../ پس چه ترسم، کِی ز مردن کم شدم...
به تماشا می ایستاد، ‌تا همه چیز محو شود
آنگاه، چیزی از عدم سوسو می زد
بزرگ
در وهم نیامدنی...


1
شبانه

شب شد و بوی باران آمد.

بوی باران از درز ها و شکاف های ناپیدا وارد شد و شادمانه خودش را میهمان ِ ما کرد و آرام آرام، روی ِ تنفس ِ ما نِشَست.

باران ِ مبارک ِ شهریور، که روی بیابان ِ بیرون ِ پنجره های قطار نازل شد.


آخ... که چقدر بوته های خار و خاک های ِ خشک انتظارش را کشیده بودند.

حالا چشم ها را رو به آسمان می بستند و دهان را باز می کردند که گلوی شان تازه شود، نفس های عمیق می کشیدند که لحظه های ِ وصل را - پس از آن همه آفتاب و خشکی و خاک آلودگی - مزمزه کنند.

 

به رئیس گفتم شمال بودم و باران، جنگل های روی کوه ها را تیره تیره هاشور زده بود.

دریا زیر ِ آسمان ِ خاکستری، سپید می زد و روشن بود. ساحِل، مایل بود و ابر ها ی سیاه مثل حلقه حلقه های دود ِ لطیف، مثل ِ رؤیا، پایین آمده بودند و آن ته ِ منظره را قاب گرفته بودند.


گفتم باران که می آید سرخوش و آرام و عمیق می شوم. دلم می خواهد خیره شوم، فکر کنم، فرو بروم.

 

بوی شب های زمستانی آمد... که دلم برای شان تنگ است، شبهای درس، شبهای جدّی ِ لطیف. شبانه های ِ هوای مرطوب ِ با خود نشستن، با خود دراز کشیدن، با خود سیگار دود کردن... شبهای گوشه ی دنج ِ لای کاج ها.

که خیره شوم در حرکت های پر حرارت ِ دستان ات که هوا را مایل می شکافند، مثل ِ برق، مثل ِ ضربه ی ناگهانی ِ سرنوشت که فرود می آید...



2

پیامک

-        فردا من قراره برم استخر اینا، اما دوست دارم که بشه که بیام. حالا فردا بهت میگم مجید جونم.

- اوکی، دوسِت دارم، استخر محو ِ تنِت میشه اگه بری اونجا، اگه هم بیای اینجا، خونه طربناک میشه و من محو ِ لبات..

 

 

3
سلام

 

خدایا

از آن مهربانی ها و خجستگی ها

که در آوند های درختان روان کردی

و مایه ی رقص ِ برگها و شاخه ها در باد را از آن فراهم آوردی،

و دوست داشتن را

چنین به آن شیرین کردی،

بر ما فرو ریز...


 

4

حال ام خوب است

 

تلفن که می زنی

بعد از بی جواب ماندن ِ تماس ام

تبخیر می شوم

نارنجی ِ لطیف می شوم

در صدات

که مخمل است، که برگ گل است، که صبح است.

ثانیه ها سنگین بوده است

روی سینه ام

حالا که آه...

حالا که بهتر نفس می کشم، می فهمم.

خدا خدا کرده بودم که بن بست نشویم.

جان ِ جهان باز مرا نواخته است.

آشفتگی هایم را

بی طعمی ِ تصویر ام در آینه را

به یک کرشمه خریده است.

پاسخ بوده است.

کم نیاورده است...


 

5

خالی

 

خیره شدن به

کفش های خالی ات

جای سیاه شدگی پاهات روی ِ تویی ِ کفش



ماه ِ من

سلام ماه ِ من
هی سلام
ماه ِ من
هی نفس نفس می زنم
که شب باشد و تو باشی و
این بار اگر جهان تاریک شود
تو دست ام را بگیر
که بدانم کجایی
و بدانم کجایم
و بدانم که دست ام کجاست
و بدانم که دست ام در دست ِ توست

(با الهام از ساعت صفر)

...................................................


چرخ زنان

پاییز ها که دل ِ پیرانه های برگ ها
برای جوانه های جوان تنگ می شود
تازه اول ِ عشق است
که بخشکند و زردزرد
سرد
که شنا کنند رقصیدن ِ سقوط را
در همان چند لحظه خوش باشند
و چموش
طولش بدهند

...................................................


ترجمه ی شعری از نزار قبانی
دوستان اگر پیشنهاد ِ اصلاحی دارند، از سر ِ لطف بگویند. (متن ِ عربی)


 

برای محبوب ام، در سال ِ نو...

 

دوست داشتن ات را

از سالی به سال ِ دیگر می برم...

همچنان که کودک مشق هایش را به دفتر ِ تازه اش می برد

صدای ات را... بوی ات را... و نامه های ات را...

و شماره ی تلفن ات را... و صندوق پستی ات را...

و آویزان شان می کنم در کمد ِ سال ِ نو...

اجازه نامه یِ اقامت دائم در دلم را به تو می دهم...

 

2

راستی که دوست ات دارم...

ول ات نمی کنم که روی صفحه ی 31 دسامبر ِ تقویم تنها بمانی

می گیرم ات روی بازو های ام...

و در چهارراه ِ فصول می گردانم ات...

زمستان که شد

بر سر ات کلاه پشمی ِ سرخی می گذارم...

كه سرد ات نشود...
و پاییز، تنها بارانی ای که دارم را

می دهم به تو...

که خیس نشوی...
و بهار...

می گذارم روی علف های تازه بخوابی...

و صبحانه بخوری

با ملخ ها، گنجشک ها...

و تابستان...

تور ِ ماهی گیری ِ کوچکی برایت می خرم...

تا صدف بگیری...

و پرندگان دریایی را ...

و ماهی هایی را که کسی اسم شان را نمی داند...

  
3
 
راستی که دوست ات دارم...

و نمی خواهم تو را به خاطره ی فعل های ماضی ربط دهم...

و نه به خاطره ی قطار های مسافری...

که تو آن آخرین قطار ای که شب و روز می رود

روی سرخرگ های دست ام...
تو آخرين قطار من اي...         

و من آخرين ايستگاه تو ام...

 

4

راستی که دوست ات دارم...

و نمي خواهم تو را به آب ... يا به باد ربط دهم

یا به تاریخ ِ میلادی یا هجری...

 و نه به حرکت ِ جذر و مد

یا آن ساعت ها که ماه می گیرد

یا خورشید می گیرد

برای ام مهم نیست که طالع بینی ها چه می گویند...

و خط هایی که ته ِ فنجان های قهوه می افتند چه می گویند...

که دو چشم تو خودشان پیشگویی هستند

و آن دو چشم، مسوول شادی ِ این دنیایند...

 

دوست ات می دارم...

و دوست می دارم که تو را به زمان ام... و به اقلیم ام ربط دهم...

و تو را ستاره ای در مدار ام قرار دهم...

می خواهم که شکل ِ واژه به خود بگیری...

و شکل ِ سطح ِ کاغذ را...

تا وقتی کتابی چاپ کردم... و مردم آن را خواندند...

مثل ِ گل ِ سرخی در آن پیدای ات کنند...

می خواهم شکل ِ دهان ام را به خود بگیری...

تا وقتی حرف می زنم

مردم ببینند که در صدای ام حمام می گیری...

می خواهم شکل ِ دست ام را به خود بگیری...

تا وقتی دستم را روی میز می گذارم...

مردم ببینند که در گودی ِ دست ام خوابیده ای...

انگار پروانه ای در دست ِ کودک...

من آداب ِ خوشایند گویی را نمی دانم...

عشق کسب و کار ِ من است...

و تو کسب و کار ِ من ای...

عشق روی پوستم می دود...

و تو زیر ِ پوست ام می دوی...

و اما من...

خیابان ها و پیاده رو های شسته در باران را...

به دوش می کشم... و دنبال ِ تو می گردم...

6

چرا با باران بر ضد من همدست می شوی؟ تو که می دانی...

که همه ی تاریخ ِ من با تو...با فروریختن ِ باران همراه است...

و تنها حساسیتی که به من دست می دهد...

وقتی که بوی سینه ات به مشام ام می رسد...

حساسیت به باران است...

چرا با باران بر ضد من همدست می شوی؟  وقتی که می دانی...

که تنها کتابی که پس از تو می خوانم...

کتاب ِ باران است...

7

راستی که دوست ات دارم...

این تنها حرفه ای است که در آن مهارت دارم...

و به خاطرش دوستان ام به من حسادت می کنند...

و دشمنان ام...

پیش از تو... خورشید، و کوه ها، و جنگل ها...

بیکار بودند...

و واژه بیکار بود... و گنجشک ها بیکار بودند...

سپاس، که مرا به مدرسه آوردی...

و سپاس... که الفبای عشق را یاد ام دادی..

و سپاس، که پذیرفتی محبوب ِ من باشی...

 



پ. ن. از مقالات شمس


* پُر سَري آمد كه با من سِري بگو. گفتم: من با تو سِر نتوانم گفتن، من سِر با آن كس توانم گفتن كه او را درو نبينم، خود را درو ببينم. سِر خود را با خود گويم. من در تو خود را نمي‌بينم، در تو ديگري را مي‌بينم.

* يكي شكايت مي‌كرد از اهل دنيا. گفتند: دنيا لعب است و مزاح است در نظر رجال؛ در نظر كودكان لعب نيست، جدّاست، فريضه است. اكنون اگر بازي و مزاح بر نمي‌تابي بازي مكن. و اگر برمي‌تابي مي‌زن و مي‌خور خندان. كه بازي را نمك او خنده است نه گريه.

 

 





پارچه هاي رويا

پرواز
در فاجعه پریدن
***
شُکوه ِ کلیسایی ات
ترس ِ من، تسکین ِ من
***
هشیار ِ هر تکان ِ تو ام
در کشتزار ها
***
دستی بر شانه ام ضرب می گیرد
کجایی؟ نمی بینم ات!
***
تو بر پرده ی سینمایی و من
در این گوشه ی تار
در عمق ِ یک صندلی،
کوچک ام
***
خواب
زمزمه ی بهاری ِ برگ ها
کناره های روحم وارتعاش ِ عطر آگین ِ عبور ِ تو
***
فریاد می کشی در گوشم
آوار می شوی
ناگهان
پیدا شدنت
سالیان
و
همان داستان.
***
همهمه از دور
چشم ها را بسته ام و
همهمه از دور
همممممممممممممممممممممممم
سبز
عمیق
صدای ِ بلور های ِ سرد
باغچه ی کوچک ِ روستا
وزوز ِ زنبور ها بر گرد ِ گل ها
طلائی ِ من!
دیوانه
طبل و
حُباب و
پارچه های رویا.

پ.ن. 1 :داستان کوتاه دلبستگی را از دست ندهید.

ناگهان

 

 می خندی، نرگس!

طوفان ِ عطر و نور

که به صورتم پرتاب می شوی..

اوناییکه اینجا لینک شدن بدونن که انجومن علمی انگلیسی زبونهای سیرجان و وبلاگهاشون در یه دسته قراردارن . خوشا این وبلاگ دایره المعارف تون .
(کامنتی که با نام ِ کاربری ِ «بلخی ملقب به براتوگان» برای پست ِ قبل گذاشته شد)



اولین واکنشم ، این قصد بود که کامنت را پاک کنم، اما بیشتر که تامل کردم متوجه شدم کامنت آنقدر رسوا هست که بهتر است بماند اما نقد شود و به داوری دوستان بگذارمش.

کامنت گذار، نامش را ننوشته است و به جای نام خود، از یک نام ِ کنایه آمیز استفاده کرده است.
این ظاهراً یعنی دوست نداشته که این کامنت با شخصیت ِ شناخته شده ی حقیقی یا مجازی اش ارتباطی داشته باشد. احتمالاً خجالت می کشیده که با نام ِ حقیقی یا مجازی ِ شناخته شده ی خود چنین کامنتی بگذارد. به عبارت دیگر، خود نیز این کامنت را زشت و مغرضانه میدانسته و خواسته است که کسانی که او را می شناسند از این حرکتش داوری نامناسبی در باره ی او پیدا نکنند و از پرداخت ِ هزینه های بر آمده از چنین رفتاری، با مخفی شدن پشت ِ یک هویت ِ ناشناس، معاف شود.
تا حدودی، این وضعیت ِ مدرن شده ی همان «غیبت» ِ سنتی است. وقتی که در غیاب ِ کسی او را نقد می کنیم، یا به کنایه و مسخره می کوشیم به او ضربه بزنیم، توان پرداخت ِ هزینه ی انتقاد ِ رو در رو را نداشته ایم یا از ضعف انتقاد خود و پاسخی که ممکن است فرد ِ مورد انتقاد به ما بدهد بیمناک بوده ایم، پس ترجیح می دهیم در شرایطی نا برابر و بدون اینکه فرصت دفاع را به فرد مورد غیبت بدهیم، به او در نظر دیگران ضربه بزنیم. می دانیم که اگر روایتی را یکطرفه بگویند، معمولاً حق به راوی داده می شود. اما این کار، حتا در صورت منطقی بودن تمام ِ دلایل، مغالطه است زیرا دلایل طرف ِ مقابل شنیده نمی شود و داوری یکجانبه صورت می گیرد. اما اینجا بر خلاف ِ غیبت ِ سنتی، فرصت پاسخگویی برای من فراهم است.

اشارات ِ کنایه آمیز به به نقل قول هایم از جلال الدین بلخی و براتیگان مانند اغلب کنایه ها، احتمالاً از عصبانیت و درماندگی ناشی شده. کودک ِ درون ِ ما، در شرایطی که تحریک می شود، و احساس می کند که لازم است حرفی را بگوید اما توانایی ِ استدلال، شجاعت و شرافت ِ کافی برای ابراز ِ صریح ِ حرف های خود را ندارد، به کنایه متوسل می شود. اما بخش ِ بالغ ما گلایه هایش، ناراحتی هایش و انتقاد هایش را منطقی، روشن و منصفانه مطرح می کند و آماده ی شنیدن پاسخ می شود.
در هر حال برای اینکه نشان دهم چنین کنایه هایی، تاثیری بر تصمیم گیری ام برای آنچه اینجا می نویسم ندارد، بهتر است بگویم که افتخار می کنم از جلال الدین بلخی شعر نقل کنم و لذت ببرم و یاد بگیرم و دیگران را هم در این لذت شریک کنم. از براتیگان هم باز اگر مطلبی را مناسب دیدم، اینجا خواهم آورد.

در مورد لینک ها شاید بهتر باشد توضیح دهم که لینک های این وبلاگ عبارتند از کسانی که مرا لینک کرده اند و کسانی که نوشته هایشان را دوست دارم و خوشبختانه اغلب هر دو دلیل، همزمان در کار بوده است. در مورد کسانی که لینکم کرده اند، به احترام ِ دوستی شان و برای تشکر از لطف ِشان من هم متقابلاً لینک شان کرده ام، مثل همین وبلاگ «انگلیسی زبانهای سیرجان» که خدا می داند شاید از من و کامنت گذار ِ نقابدارم بسیار بهتر و انسان تر باشند. شخصاً از بخش ِ معادل های انگلیسی ِ ضرب المثلهای فارسی در وبلاگشان استفاده کرده ام. کسانی که وبلاگ های شان را دوست دارم را هم خودم یکجانبه لینک کرده ام، تا دوستان دیگرم با آنها آشنا شوند. همان طور که من با بسیاری از دوستانم از طریق دوستان دیگر آشنا شده ام، همواره کوشیده ام دوستان خودم را با هم آشنا کنم.
کامنت گذار ِ پرده نشین، هشدار داده که وبلاگ ِ دوستان ِ خونگرم ِ سیرجانی من، و دیگر دوستان نازنینم که لینک شده اند، در یک دسته هستند. واضحاً تنوع قابل ملاحظه ای در هر مجموعه از لینک ها و اصولاً در میان انسان ها وجود دارد. بعضی وبلاگ هایی که اینجا لینک شده اند، دوستان قدیمی اند، بعضی وقف ِ ادبیات، بعضی دارای غنای احساسی، بعضی یادداشت های شخصی و ... هستند. به نظر من همین رنگارنگی انسانی خوش است و کسانی که علاقمند به دسته بندی کردن و مرز گذاشتن بین انسانها هستند، از درد های کهنه ی فکری و فرهنگی رنج می برند و بهتر است به فکر درمان باشند. آدم ها گوناگونند، اما همه محترم و ارزشمندند. کسانی که نمی توانند این را بفهمند، یا به هر نحوی خود را بالاتر از آن می دانند که با دیگر برادران و خواهران ِ خود در جمع انسانیت در یک ردیف بنشینند، به خانه من دعوت نیستند و در این وبلاگ خوشامدی انتظارشان را نمی کشد و خوشحال میشوم زحمت را کم کنند و بگذارند کسانی که مهربان تر،  و فارغ تر از این محدودیت های فکری هستند، حرف بزنند...

یاد آن قصه افتادم که مرد ثروتمندی وارد مجلس پیامبر شد و نشست، متوجه شد که کنارش مرد فقیری نشسته، لباسهایش را جمع کرد. پیامبر توبیخش کرد و او شرمنده شد. من ِ حقیر ِ سراپا گناه که هیچ ربطی هم به پیامبر ندارم، اما اگر دوستی، خود را بالاتر از آن بداند که لینکش کنار لینک ِ دوستان ِ خوب ِ من در وبلاگ «انگلیسی زبان های سیرجان» قرار داشته باشد، در درجه ی اول این امر ارزشش را در نظرم کم می کند. بچه های سیرجانی به جز شهرستانی بودن و شور و شوق برای وبلاگ نوشتن چه گناهی دارند که باید این طور در موردشان صحبت شود...
 

پی نوشت ۱: روز زن مبارک باد


هزار ستون زده ام

سنگینی ِ تو اما ...

طاق دلم را درمانده می کند

فرو خواهد ریخت

می دانم

می دانم

...

بار ها دریچه ها را باز کرده ام

اما هی انباشته می شوی

پشت سد دلم

آب خواهد برد

زمینهای پشت سد را

سرانجام

می دانم

می دانم

...

با الهام از الهه


پ. ن. 1:

شدغم آبادم خراب از دل طپيدن عاقبت
زين زمين لرزش ، شکست افتاد بر طاق دلم .

سعيد اشرف (از آنندراج)

...
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.
...
سهراب سپهری

پ. ن. 2 :

مائو، بزرگترین هیولای تاریخ


پ. ن. 3:

شب ِ قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا صبح خفتنم هوس است..

حافظ

موج سبز

بند

صِداش، بند ِ جونَم بود...سالها صبر کردم که عادي بشه، نشُد.... ديروز با شنيدنش از پشتِ تلفن، دوباره همون تنگي نفس ِ آشنا اومد. دوّم ِ دبيرستان بودم، تازه برام جِدّي شده بود، هر بار که تلفن زنگ مي زد، مهم نبود چه ساعتي از شبانه روز و چند بار و اصلا کيه که زنگ زده، ضربان قلبم به حدِّ خفقان مي رسيد. سالها که گذشت ديگه اونجوري نبود اما خدايا... چرا هيچ وقت عادي نشد؟
(دیماه 83)


خزه

شب ماند و تا بامداد حرف زدیم. خاکستری ِ پشت ِ پنجره رو به سپیدی می رفت که کنار ِ هم خواب مان برد. یکی دو ساعت بعد، از گرمای ساعدش که دستم بی اختیار رفته بود رویش، بیدار شدم. ذهنم، تمام شب با حرف زدن کوشیده بود حواس ِ تنم را پرت کند، اما ذهن که خوابیده بود، تن ِ رها شده، دست را به سفارت فرستاده بود...

 



نجوا


امید :

این جمله ی «بوبن» رو گوش کن: "هر کس، حتا از دست رفته ترین ِ ما، در روح و جانش کلبه ای، و در ورودی ِ آن زنگوله ای دارد. گاه باد زنگوله را تکان می دهد..."

 مجید :

گاهی هم یه رهگذر زنگوله رو تکون میده و تا یه لباس مناسب بپوشی و سرتو از پنجره بیرون بیاری که ببینی کیه، رفته...

 




درخشش


شب آشنا شده ایم؛ چشم را در شیار های دندان های ظریف ِ سفید ِ مرتّبت - که دو لب ِ نازک ِ جگری رنگ، قابشان گرفته اند - گردانده ام و درخشش رطوبت را مزمزه کرده ام. از تماس ِ تنت، موجی تنم را طی کرده و با چشمکت دلم سکندری خورده... شماره ردّ و بدل کرده ایم، بعد از بسیار اندیشه و تردید، پیامک ِ جوک برایت فرستاده ام تا میل نهانم را برسانم و باب ِ پیامک بازی را بگشایم. فردایش، صبح ِ زود پیامک زده ای که «بیداری؟» نوشته ام «آره»، در جواب، در زده ای، پشت ِ در بوده ای...



دوست داشتن


ت :

عاشق شده ام.

مجید :

وای... عاشق شدن ِتو باید ناراحتم کنه، اما به هیجانم میاره... عشق مبارکه، برای ِ جهان مبارکه...

ت :




پ. ن. 1:

crow

پ. ن. 2: این جمله رو توی وبلاگ «ساعت صفر» دیدم، خوشم اومد:

فرار نکن، زمین به شکل احمقانه ای گرد است..

*

...آخرين بار در آغوشم لرزيدي. آخرين بار قشنگ  ترين پيراهنت را برای من تن كرده بودي. دير شده كه نديده امت نازنين. اين بار يادم باشد اگر جرات كردم لبهايت را ببوسم.يادم باشد برويم سينما. مثل زوج های تازه عاشق با هم قرار بگذاريم و خيابان ها را گز كنيم. خدا كند باران هم بيايد. خدا كند لاغر شده باشي. خدا كند با چشم های درخشانت، با آن لبخند ِ محو به من خيره شوی كه بروم تاپاييز و دبيرستان و سر شانه های تو و بوی ِ نوجوانی ات...

اواخر شهريور 83

**


گفتگو با خدا (با حضور آقای جلال الدین بلخی در پس زمینه) – 2

مجید: توی روحم شیار های عمیق تری از این گذاشته که بتونم فکر کنم دیگه همه چی تموم شده...همین حضور ِ ساکت ِ جذاب، همین تن ِ نحیف ِ ناز...اما طعم بی خبری... اما رفتارهای بدون توضیح...من سرگردونم...

آقای بلخی: دوست دارد یار این آشفتگی...

مجید: تا حالا نتونستم با یکی کاملاً هم احساس بشم، شایدم تو نمی ذاری، نمی دونم شاید با بازیایی که با آدما می کنی سرگرم میشی... شایدم حسادت می کنی... حسادتي که با قدرت و دانش و صبر ِ بي نهايتت همراه شده...

آقای بلخی:

همه صیدها بکردی هِله میر، بار ِ دیگر

سگ ِ خویش را رها کن، که کُنَد شکار ِ دیگر

همه غوطه ها بخوردی، همه کارها بکردی

منشین زپای یک دم... که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی، به وکیل در سپردی

بشنو از این مُحاسِب، عدد و شمار دیگر

تو بسی سمَنبران را به کنار در گرفتی

نفسی کنار بگشا... بنگر کنار ِ دیگر...

خُنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

بنَماند هیچش الا، هوس قمار دیگر...

تو به مرگ و زندگانی هِله تا جز او ندانی...

نه چو روسبی که هر شب، کِشد او به یار ِ دیگر

نظرش به سوی هرکس، به مثال چشم ِ نرگس

بُودَش ز هر حریفی، طرَب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر ِ دو یار باشد

هله تا تو رو نیاری، سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چین اند

 نبده ست مرغ جان را به جز او مطار دیگر...

مجید: شایدم اینکارا رو میکنی که بفهمیم فقط میشه که عاشق ِ خودت باشیم... که اینا همش سرابه و آب تویی..

[خدا هنوز جوابی نداده ]



پی نوشت :

امین نوشته :

یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام
نه پشیمانم، نه خسته.
هنوز درخت‌های بی‌شماری می‌شناسم
که شاخه سارشان،
ابدیت را تداعی می‌کنند...

اپیکور- بخش یکم

در آمد:

از گذشته جملاتی از اپیکور، خلاصه هایی پراکنده از حرفها و زندگی اش خوانده بودم و به نظرم جالب رسیده بود... بعد از مطرح شدن بحث « گفتمان لذت»، علاقمند شدم که حرفهایش را منسجم تر مطالعه کنم. در بخشهایی که در باره ی او خواهد آمد، می کوشم رهاورد ِ این تلاش را با خوانندگان ِ اینجا به اشتراک بگذارم و خوشحال می شوم اگر از راه ِ مهربانی، در بحث حضور فعال داشته باشید و اینجا را برای مدتی بصورت یک کارگاه ِ گفتگو در باره ی اپیکور و حرفهایش در آوریم و به هم انگیزه بدهیم.

 

عموماً اپیکور را نظریه پرداز ِ لذت گرایی می شناسند و حتی اپیکوریسم قرنها بعد از مرگ ِ او، جاهایی مترادف ِ خوشگذرانی و زندگی ِ در جستجوی لذات [ ِ تنانه] به کار رفت، اما اپیکور بیشتر شبیه یک زاهد زندگی می کرد و لذت در تعریف ِ او، زندگی ِ آرام و دوری از رنجهای جسمی و روحی بود. در واقع، طبق ِ معمول، از حرفهایش برداشت ِ سطحی شد. گفتار هایی از اپیکور در باره ی روش ِ بهینه ی زندگی، شناخت ِ طبیعت، هواشناسی و ستاره شناسی باقیمانده است که موضوعی که به گمان ِ من ممکن است برای ما جالب و آموزنده باشد، نظر های او در باره ی روش ِ زندگی است.

 

آنچه در پی می آورم، برداشتی آزاد از مقاله ی دائره المعارف استنفورد است.

 

 

 

 

 

«... او در باره ی زندگی ِ انسان ( شادی ِ ناشی از عدم ِ وجود ِ رنج ِ جسمی و آشفتگی ِ ذهنی) دیدگاه هایی ارائه داده است... او ترس ِ انسانها از مرگ و مجازات پس از آن را علت ِ عمده ی اضطراب می دانست و می گفت که اضطراب، به نوبه ی خود، منبع ِ خواسته های زیاد و غیر ِ منطقی ِ ادمیان است. [ مجید: فکر می کنم منظورش این است که ما چون از بسیاری از "از دست دادن ها" می ترسیم، به شیوه ای غیر منطقی شروع به خواستن ِ موقعیت های با ثبات، ثروت، روابط ِ انسانی و عاطفی ِ تضمین شده، جاودانگی، و ... می کنیم]

 

حذف ِ ترسها و خواسته هایی که در پی این ترسها می آیند، به ما مجال خواهد داد که لذتهای جسمی و ذهنی که به طور ِ طبیعی به سمت ِ آنها کشیده می شویم را دنبال کنیم و از آرامش ِ ذهنی که حاصل ِ کامیابی ها است بهره مند شویم؛ کامیابی هایی که مرتباً قابل پیش بینی هستند و موفقیت هایی که [ در چنین آرامش ذهنی، با تلاش ِ مقتضی] منظماً به آنها نائل می شویم.

 

... اپیکور آگاه بود که عادتهای فکری ِ [نادرست ِ ] عمیقاً تثبیت شده در ذهن ِ ما، به آسانی قابل ِ تصحیح نیستند، بنا براین تمرین های گوناگونی را برای کمک به نو آموزان [ ِ راه ِ تصحیح ِ عادتهای ِ فکری ِ نادرست] پیشنهاد کرد.

 

او توصیه می کرد که تا جای ممکن از سیاست دوری کنید، تا جای ممکن از روابط جنسی پرهیز کنید [در عین حال پرهیز ِ مطلق را توصیه نمی کرد]، تا آنجا که می توانید ازدواج نکنید و برای دوستی در زندگیتان نقشی اساسی قائل شوید...»



بعضی جمله های منسوب به اپيکور:

- کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ، هیچگاه خوشبخت نخواهد شد.

- ترس از مرگ نارواست... زیرا تا آن هنگام که من هستم ، مرگ نیست و آن گاه که مرگ هست من نیستم. ترس از چیزی که هیچ گاه با آن روبرو نخواهم شد نابجاست.


 

(انشاء ا... ادامه دارد، لطفاً فید بک بدهید)

پاسخ به کامنتهای پست قبل

قطار

 

 قطار مي رود

 تو مي روي

 تمام ايستگاه مي رود

 و من چه قدر ساده ام

  که سال هاي سال

 در انتظار تو

 کنار اين قطار رفته ايستاده ام

 و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته

 تکيه داده ام .....

(قیصر امین پور)

 

امیدرضای نازنین

ممنون، این جمله [احتمالاً از جلال الدین بلخی]، تقدیم به تو:

«روز ها مي آيند و مي روند و به سبب روي تو مبارک مي گردند، پس مبارک شماييد»

سس اضافه ی دوست داشتنی

هدفش اینقدر ها هم آشکار نیست، عزیز ِ دلم . شوپنهاور، اندیشمند ِ بدبینی بود که عنوان های بعضی از نوشته هایش اینها هستند (آوردن نام و قسمتهایی از این نوشته ها به این معنی نیست که شوپنهاور فقط بدبین بوده است، بلکه بسیار اندیشه ورزی ها در موضوعات دیگر داشته است که اینجا موضوع ِ گفتگو نیستند. همچنین، می دانی که دیدگاه های من به سمت ِ خوشبینی متمایل است و بدبینی را بطور ِ عام، زیانبخش و مشکل ساز می دانم. حرفهای او رافقط اندیشه های یک نفر - با همه ی مشکلاتی که در زندگی و زمانه اش بوده - در نظر بگیر، که حتماً قابل ِ نقد ِ فراوان است :(

1) On Human Nature

که در آن آورده است:

...It is a fact, then, that in the heart of every man there lies a wild beast which only waits for an opportunity to storm and rage, in its desire to inflict pain on others, or, if they stand in his way, to kill them. ... In trying to tame and to some extent hold it in check, the intelligence, its appointed keeper, has always enough to do. People may, if they please, call it the radical evil of human nature—a name which will at least serve those with whom a word stands for an explanation. I say, however, that it is the will to live, which, more and more embittered by the constant sufferings of existence, seeks to alleviate its own torment by causing torment in others. But in this way a man gradually develops in himself real cruelty and malice... For there is a moment in the life of all of us when the malignity of our nature might perhaps make us murderers, if it were not accompanied by a due admixture of fear to keep it within bounds; and this fear, again, would make a man the sport and laughing stock of every boy, if anger were not lying ready in him, and keeping watch...

 

2) Pessimism

 

3) The Emptiness of Existence.

 

4) On Suicide.

از سوی دیگر، او در مقدمه ی کتاب ِ «فن ِ جدل» آورده است :

Controversial Dialectic is the art of disputing, and of disputing in such a way as to hold one’s own, whether one is in the right or the wrong...

اینجا جدل را هنر می نامد

...If the reader asks how this is, I reply that it is simply the natural baseness of human nature. If human nature were not base, but thoroughly honourable, we should in every debate have no other aim than the discovery of truth; we should not in the least care whether the truth proved to be in favour of the opinion which we had begun by expressing, or of the opinion of our adversary. That we should regard as a matter of no moment, or, at any rate, of very secondary consequence; but, as things are, it is the main concern.

اما اینجا سرشت ِ آدمیان را پست می خواند

... In this way we are almost compelled to become dishonest; or, at any rate, the temptation to do so is very great. Thus it is that the weakness of our intellect and the perversity of our will lend each other mutual support; and that, generally, a disputant fights not for truth, but for his proposition, as though it were a battle pro aris et focis. He sets to work per fas et nefas; nay, as we have seen, he cannot easily do otherwise. As a rule, then, every man will insist on maintaining whatever he has said, even though for the moment he may consider it false or doubtful...

اینجا به نوعی با کسانی که در نتیجه ی ناتوانی به روش های غیر شرافتمندانه رو می آورند، همدلی می کند

...we must regard it simply as the art of getting the best of it in a dispute, which, as we have seen, is all the easier if we are actually in the right. In itself Dialectic has nothing to do but to show how a man may defend himself against attacks of every kind, and especially against dishonest attacks; and, in the same fashion, how he may attack another man’s statement without contradicting himself, or generally without being defeated. The discovery of objective truth must be separated from the art of winning acceptance for propositions; for objective truth is an entirely different matter: it is the business of sound judgment, reflection and experience, for which there is no special art.

اینجا از سویی جدل را «هنر ِ کسب ِ پذیرش دیگران برای حرفهای خود، فارغ از دغدغه ی حقیقت» می داند و از سویی دیگر، جستجوی حقیقت ِ عینی را کار ِ داوری، تامل و تعمق، و تجربه می داند اما بلافاصله طعنه هم می زند!

اما همین شوپنهاور ِ به قول ِ سیدو، «جانور»، و بدگمان به سرشت ِ بشر، در متن ِ کتاب، که گزیده هایی از آن را در متن ِ پست آورده ام، ترفند های «پیروزی به هر قیمت» را طوری با دغدغه ی اخلاقی توضیح می دهد که سستی و بی ارزشی و غیر شرافتمندانه بودن ِ آنها را عریان می کند و این عریان شده، حداقل به دید ِ من، بسیار زشت و دوست نداشتنی است.

سیدو ی گرم

آره شیطون و دوست داشتنی...

پرستوی کوچیکم

خودت شیرینی

بُداه

شوپنهاور در مقدمه، هدفش را بررسی ِ جدل به عنوان یک دانش ِ مستقل عنوان کرده است، اما با توجه به آنچه برای "سس ِ اضافه" نوشتم، در جملات ِ مقدمه و از آن مهمتر در مقایسه ی مقدمه و متن، نشانه هایی هست که به ویژه اگر با لحن ِ شیطنت آمیز ِ او در نظر گرفته شود، باعث می شود که نتوانم با قاطعیت در باره ی هدف ِ اصلی ِ این اندیشمند ِ باهوش و قدرتمند قضاوت کنم؛ هر چند تمایل به داوری های قاطع گاه «به طور ِ مستتر» ستوده می شود اما «معذور دار ما را»  هدف ِ او و بهتر است بگوییم «هدفهای متنوع او» از نگارش این کتاب، با خود ِ او به گور رفته است. یکی پژوهندگان ِ آثار ِ او به نام "ای سی گریلینگ" می گوید « شوپنهاور انسان پیچیده ای بود. بدبینی ِ ژرف ِ ناامیدانه ... همراه با بی اعتنایی و تنهایی که در بیشتر زندگی دچار آن بود... رد احتمال نیمه جدی وشاید یکسره جدی بودن ِ حرفهایش را سخت می کند...[به نظر شوپنهاور] مردم پیش از سخن گفتن فکر نمی کنند... به سرعت موضعی اختیار می کنند و از آن پس، بی پروای ِ درستی یا نادرستی ِ آن موضع، تنها از روی غرور و خودرایی به آن می چسبند...ولی او این جستار را تا زنده بود منتشر نکرد، بلکه بخش درآمد ِ آن را با تفاوتهایی چشمگیر در جلد ِ دوم ِ Parega and Paralipomena منتشر کرد و گفت " ... بنابراین حدود چهل مورد از این ترفند ها را طراحی و تالیف کرده بودم اما اکنون نمی خواهم همه ی این مخفیگاه های کوته بینی و ناتوانی را آشکار کنم، کوته بینی و ناتوانی ای که با لجبازی، غرور و فریبکاری پیوندی تنگاتنگ دارد..."

[گریلینگ ادامه می دهد] بی پردگی ِ عریان ِ برخی از ترفند هایی که شرح می دهد، نشان می دهد که هنگام ِ نگارش آن بیشتر در پی ِ ریشخند بوده است اما از آنجا که این جستار، پستی و خودخواهی سرشتی ِ آدمیان را پایه ی کار می نهد و بی پرده، روش هایی برای فریفتن ِ آن آموزش می دهد، نمی تواند یکسره هم طنزآمیز و ریشخندآلود بوده باشد...در هر حال زمانی که پس از مرگش این جستار را منتشر کردند، آنچه در Parega and Paralipomena نوشته بود، بر آن سایه افکنده بود. از اینرو، او را یک ماکیاولیست ِ اصیل و خالق ِ هنر های اهریمنی ِ جدل ِ فریبکارانه نمی دانند بلکه این جستار ِ کوچک، شگفت، جالب و جذاب را یکی از نمود های خودسرانه ی نبوغ ِ او، ... و همخوان با دیگر دیدگاه های فلسفی اش می پندارند»

کاوه ی عزیزم

ممنون از اینکه هستی کاملاً با تو موافقم که این حرفها رو باید با در نظر گرفتن همه ی جوانب بررسی کرد.

آدم آهنی جان

حق را خدا می داند با کیست، بیش از این نیست که ما گمانه هایی در راه نزدیک شدن به حقیقیت می زنیم.

فروغ جان

مرسی از لطفت. کدام طور؟

رهای خوشگلم

منم دلتنگتم

The Art of Always Being Right

آشکار نیست هدف ِ «آرتور شوپنهاور» از آموزش ِ روش های مغالطه آمیز برای پیروزی به هرقیمت در گفتگو، نشان دادن ِ نادرستی ِ آنها و مسلح کردن ِ جویندگان ِ راستی برای هماوردی با آنها بوده، یا به شیوه ای ترسناک، از باور ِ او به پستی ِ سرشت ِ آدمیان سرچشمه می گرفته است. من چنان می پسندم که این را مانند ِ « آموختن ِ ادب از بی ادبان» در نظر بگیرم. به بیان ِ دیگر، زشتی ِ کاربست ِ روشهای غیر ِ اخلاقی برای پیروزی در گفتگو را، از چشم ِ شوپنهاور، برهنه و بی نقاب ببینم و خود را بپایم تا چنین روشهایی را بکار نبندم. با این زمینه، آنچه در زیر آورده ام – با آنکه همه اش سخنان ِِ اوست - خوانش ِِ من است و شاید با مقصود های او همخوانی ِ کامل نداشته باشد. این جمله ها گزینش شده اند و کوشیده ام تا جایی که می شده، پیوستگی ِِ منطقی ِ گفتار ِ نویسنده را در این گزیده هم رعایت کنم، اما به هر روی، شاید کسان ِ دیگر، با خواندن بخشهایی که من حذف کرده ام، به برداشت های دیگری برسند.

 

"... نخوت ِ ذاتی ما، که به ویژه به نشانه های ناتوانی ِ فکریمان بسیار حساس است، خیلی سخت می پذیرد که  آنچه گفته ایم، نادرست بوده است... سستی ِ اندیشه و پافشاری ما [بر سخنان ِ خود] ، یکدیگر راپشتیبانی می کنند...تنها راه آنست که همیشه پیش از سخن گفتن [ یا اقدام کردن ] نیک بیندیشیم... جستجوی ِ حقیقت، به داوری ِ درست، تامل و تجربه نیازمند است...

[ اگر در فضای عمومی بحث می کنید ] ... آنهایی که با هوش نیستند، نمی توانند به درستی بحث را دنبال کنند، و اشتباهات و ضعف های شما نخواهند دید...فراوان در حق ِ طرف ِ مقابلت، بی انصافی و بی ادبی کن... اگر هیچ دلیلی برای رد سخنان ِ او نداری... می توانی سخن ِ بی ارزشی را پیش آوری... طرف ِ مقابلت برای اینکه بیهوده بودن ِ سخن تو را نشان دهد، باید توضیح ِ مفصلی بدهد، و به ریشه های ِ استدلال ها بپردازد؛ و مردم علاقه ای به شنیدن ِ این گونه سخنان ندارند.

(در مشاجرات ِ مردم ) اگر یکی از دو طرف، انتقادی از دیگری کند، طرف مقابل به جای پاسخ به انتقاد، انتقادی دیگر علیه نفر ِ اول پیش می آورد... [با این همه] این حربه را تنها اگر ناگزیر شدی بکار ببر، زیرا از حمله های رقیبت پیشگیری نمی کند، و تماشاگران بدترین چیز های ممکن را در باره ی شما دوتن خواهند شنید.

... آدمیان اگر ببینند که عامه ی مردم به چیزی، هرچند احمقانه، باور دارند، آن را می پذیرند. مانند گوسفندانی که به دنبال ِ قوچ ِ پیشاهنگ ِ رمه می روند... [هرچند می دانیم که ] پذیرفتگی ِ همگانی یک باور، برهان ِ درستی ِ آن نیست... تنبلی، مردم را بر آن می دارد که باور ِ همگانی را بپذیرند و به کار ِ سخت ِ سنجش ِ آن نپردازند...سپس دیگران هم از بیم ِ آنکه آنها را افراد ِ سرکشی که از پذیرش ِ باور های همگانی سرباز می زنند، یا افراد ِ گستاخی که خود را باهوش تر از دیگران می دانند، قلمداد کنند، باور ِ همگانی را [به ظاهر] می پذیرند...از این پس، اندک کسانی که نظر ی از خود دارند، دم فرو می بندند ... [زیرا] مردم نه از باور های دگرگونه ی ِ دگراندیشان، بلکه از گستاخی ِ آنها، در تمایل به داشتن نظری از خود، بیزارند...زیرا آدم ِ عامی... به استدلال ِ عقلانی بی توجه، دچار ِِ ناتوانی های گوناگون، و [از جمله] ناتوان از اندیشیدن یا داوری [ ِ درست] است...

 

... آنگاه که پیروان ِ مکتب ِ تازه (باور های ِ کانت)، درستی ِ گفته های خود را به آنها [مخالفان] اثبات کردند، و به آنها نشان دادند که به واقع از درک ِ آن [باور ها] ناتوان بوده اند، آنها بسیار عصبانی شدند.

 

« در حرف خیلی خوب است، ولی در عمل سودی نخواهد داشت». در این سفسطه، مقدمات را می پذیری، اما نتیجه را رد می کنی....[اما منطقاً] هرچه در حرف درست است، باید عملی هم باشد... [مگر آنکه] چیزی نادیده گرفته شده باشد... هرچه در عمل نادرست باشد، در حرف هم نادرست است...

 

وقتی پرسش یا استدلالی را مطرح می کنی، و طرف ِ مقابلت پاسخ ِ صریحی نمی دهد، بلکه ... می کوشد موضوع را برگرداند، این نشانه ای بسنده است از اینکه روی یک ضعف دست گذاشته ای – گاهی بیِ آنکه بدانی! تو او را به سکوت وادار کرده ای.

... به جای آنکه با استدلال بر خرَد و اندیشه ی طرفت تاثیر بگذاری، با انگیزه روی اراده اش تاثیر بگذار. او، و نیز حضاری که منافع ِ مشابهی داشته باشند، بی درنگ نظر ِ تو را خواهند پذیرفت – حتی اگر دیوانگی باشد. در این لحظات،به نظر مردم می رسد که پذیرش ِ استدلالی به زیان ِ خودشان بسیار ابلهانه است ... اگر نشان دهی نظر ِ طرف ِ مقابلت با منافع ِ حضار ناسازگار است، آنان استدلال های او را، هرچند عالی باشند، سست و شایسته ی ِ سرزنش خواهند یافت و در عوض استدلال های تو را... درست و بجا خواهند دید...زیرا چیزی که به سود ِ ما نباشد، اغلب احمقانه به نظرمان می رسد...

اگر دیدی طرف ِ مقابلت دست ِ بالا را دارد، و در خطر ِ شکست هستی، آخرین حربه را بکار ببر، یعنی به گفتگو جنبه ی شخصی بده و توهین و بددهنی کن. با این کار، ... به خود ِ شخص حمله می کنی. این کار یاری جستن از فضایل ِ جسمانی، به جای فضایل عقلانی است...[اما اگر خودت قربانی ِ این روش شدی، باید بدانی که]

اگر باِ آرامش به کسی نشان دهی که اشتباه می کند، و اندیشه ها و گفته هایش نادرست است...او را بسیار عصبانی می کنی... زیرا برای ِ ما هیچ چیز مهم تر از ارضای خودپسندی و غرورمان نیست، و دردناک ترین زخم نیز، جریحه دار شدن ِ این غرور است... و دست یازیدن به آخرین تیر ِ ترکش [بی ادبی]، از همین جا برمی خیزد...با این همه، می توانی به چنین کسی نشان دهی که اشتباه می کند، بی آنکه به بی ادبی هایش اهمیت دهی...بگو « حمله کن، اما به سخنم گوش کن» ...

بحث، اغلب برای هر دوطرف هشیار کننده و سودمند است زیرا اندیشه های ِ آدمی را اصلاح می کند و اورا از دیدگاه های دیگر آگاه می سازد... [البته اگر] هر دو طرف ِ بحث درِ دانش و شناخت و توانایی ِ اندیشیدن تقریباً با هم برابر باشند، اگر نه [آنکه ضعیف تر است] خشمگین خواهد شد، و به حربه های فریبکارانه دست خواهد یازید، و سرانجام بی ادبی خواهد کرد... بنابراین، تنها با کسانی وارد بحث شوید که بدانید آنقدر خرَد و هوش و بزرگواری دارند... که به استدلال گوش می دهند و [اگر آن را درست بیابند] می پذیرند، و «حقیقت» را عزیز می دارند... و آنقدر منصف هستند که اگر حق با طرف ِ مقابل باشد، اشتباه شان را می پذیرند... پس بگذار دیگران هرچه می خواهند بگویند، زیرا هر کس آزاد است که احمق باشد...

قواعد ِ دیالکتیک [ که شوپنهاور ترجیح می دهد آن را به مثابه ی «هنر ِ گفتگو، به معنی ِ مدرن ِ واژه» تعریف کند] را از راه ِ شناخت ِ تجربی ِ اختلال ِ عارض بر اندیشه ی ناب می آموزیم... آدمی در سرشت ِ خویش لجباز است، و این ویژگی نتایج ِ مشخصی داردکه در شاخه ای - که من [شوپنهاور] دوست دارم آن را دیالکتیک بنامم بررسی می شود...بدین رو، این شاخه از دانش به لجاجت ِ سرشتی ِ آدمی می پردازد."