سلام ماه ِ من
هی سلام
ماه ِ من
هی نفس نفس می زنم
که شب باشد و تو باشی و
این بار اگر جهان تاریک شود
تو دست ام را بگیر
که بدانم کجایی
و بدانم کجایم
و بدانم که دست ام کجاست
و بدانم که دست ام در دست ِ توست
(با الهام از ساعت صفر)
چرخ زنان
پاییز ها که دل ِ پیرانه های برگ ها
برای جوانه های جوان تنگ می شود
تازه اول ِ عشق است
که بخشکند و زردزرد
سرد
که شنا کنند رقصیدن ِ سقوط را
در همان چند لحظه خوش باشند
و چموش
طولش بدهند
ترجمه ی شعری از نزار قبانی
دوستان اگر پیشنهاد ِ اصلاحی دارند، از سر ِ لطف بگویند. (متن ِ عربی)
برای محبوب ام، در سال ِ نو...
دوست داشتن ات را
از سالی به سال ِ دیگر می برم...
همچنان که کودک مشق هایش را به دفتر ِ تازه اش می برد
صدای ات را... بوی ات را... و نامه های ات را...
و شماره ی تلفن ات را... و صندوق پستی ات را...
و آویزان شان می کنم در کمد ِ سال ِ نو...
اجازه نامه یِ اقامت دائم در دلم را به تو می دهم...
2
راستی که دوست ات دارم...
ول ات نمی کنم که روی صفحه ی 31 دسامبر ِ تقویم تنها بمانی
می گیرم ات روی بازو های ام...
و در چهارراه ِ فصول می گردانم ات...
زمستان که شد
بر سر ات کلاه پشمی ِ سرخی می گذارم...
كه سرد ات نشود...
و پاییز، تنها بارانی ای که دارم را
می دهم به تو...
که خیس نشوی...
و بهار...
می گذارم روی علف های تازه بخوابی...
و صبحانه بخوری
با ملخ ها، گنجشک ها...
و تابستان...
تور ِ ماهی گیری ِ کوچکی برایت می خرم...
تا صدف بگیری...
و پرندگان دریایی را ...
و ماهی هایی را که کسی اسم شان را نمی داند...
3
راستی که دوست ات دارم...
و نمی خواهم تو را به خاطره ی فعل های ماضی ربط دهم...
و نه به خاطره ی قطار های مسافری...
که تو آن آخرین قطار ای که شب و روز می رود
روی سرخرگ های دست ام...
تو آخرين قطار من اي...
و من آخرين ايستگاه تو ام...
4
راستی که دوست ات دارم...
و نمي خواهم تو را به آب ... يا به باد ربط دهم
یا به تاریخ ِ میلادی یا هجری...
و نه به حرکت ِ جذر و مد
یا آن ساعت ها که ماه می گیرد
یا خورشید می گیرد
برای ام مهم نیست که طالع بینی ها چه می گویند...
و خط هایی که ته ِ فنجان های قهوه می افتند چه می گویند...
که دو چشم تو خودشان پیشگویی هستند
و آن دو چشم، مسوول شادی ِ این دنیایند...
5
دوست ات می دارم...
و دوست می دارم که تو را به زمان ام... و به اقلیم ام ربط دهم...
و تو را ستاره ای در مدار ام قرار دهم...
می خواهم که شکل ِ واژه به خود بگیری...
و شکل ِ سطح ِ کاغذ را...
تا وقتی کتابی چاپ کردم... و مردم آن را خواندند...
مثل ِ گل ِ سرخی در آن پیدای ات کنند...
می خواهم شکل ِ دهان ام را به خود بگیری...
تا وقتی حرف می زنم
مردم ببینند که در صدای ام حمام می گیری...
می خواهم شکل ِ دست ام را به خود بگیری...
تا وقتی دستم را روی میز می گذارم...
مردم ببینند که در گودی ِ دست ام خوابیده ای...
انگار پروانه ای در دست ِ کودک...
من آداب ِ خوشایند گویی را نمی دانم...
عشق کسب و کار ِ من است...
و تو کسب و کار ِ من ای...
عشق روی پوستم می دود...
و تو زیر ِ پوست ام می دوی...
و اما من...
خیابان ها و پیاده رو های شسته در باران را...
به دوش می کشم... و دنبال ِ تو می گردم...
6
چرا با باران بر ضد من همدست می شوی؟ تو که می دانی...
که همه ی تاریخ ِ من با تو...با فروریختن ِ باران همراه است...
و تنها حساسیتی که به من دست می دهد...
وقتی که بوی سینه ات به مشام ام می رسد...
حساسیت به باران است...
چرا با باران بر ضد من همدست می شوی؟ وقتی که می دانی...
که تنها کتابی که پس از تو می خوانم...
کتاب ِ باران است...
7
راستی که دوست ات دارم...
این تنها حرفه ای است که در آن مهارت دارم...
و به خاطرش دوستان ام به من حسادت می کنند...
و دشمنان ام...
پیش از تو... خورشید، و کوه ها، و جنگل ها...
بیکار بودند...
و واژه بیکار بود... و گنجشک ها بیکار بودند...
سپاس، که مرا به مدرسه آوردی...
و سپاس... که الفبای عشق را یاد ام دادی..
و سپاس، که پذیرفتی محبوب ِ من باشی...
پ. ن. از مقالات شمس
* پُر سَري آمد كه با من سِري بگو. گفتم: من با تو سِر نتوانم گفتن، من سِر با آن كس توانم گفتن كه او را درو نبينم، خود را درو ببينم. سِر خود را با خود گويم. من در تو خود را نميبينم، در تو ديگري را ميبينم.
* يكي شكايت ميكرد از اهل دنيا. گفتند: دنيا لعب است و مزاح است در نظر رجال؛ در نظر كودكان لعب نيست، جدّاست، فريضه است. اكنون اگر بازي و مزاح بر نميتابي بازي مكن. و اگر برميتابي ميزن و ميخور خندان. كه بازي را نمك او خنده است نه گريه.