1) ه. ا. سایه:

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
میگویم‌ات ولی...
تو کجا گوش می کنی
تو کجا گوش می کنی...


2) کمیل

و بوجهک الباقی، بعد فناء کلّ شیء...



3) با الهام از
یه کرم موازی

ديگر برايش مهم نيست آن ورق ها از چه پر شوند... دیگر مهم نیست... چون آن کس که باید می بود، دیگر نبود... شده بود تماشاچی... انگار این صدای خودش نبود، انگار این زندگی ِ خودش نبود...اما این در جست و جوی هیچ چیز نبودن، رنج را بلا‌موضوع می کرد، انگار یک قدم مانده به نیروانا... زندگی اما طاقت نمی آوَرَد، دیوانه‌وار در پی ِ آن‌که دیگر برای‌اش مهم نباشد، می دَوَد... انقضا نبود، حمله‌ی دیگر بمیرم از بشر/تا بر آرم از ملائک بال و پر/ بار دیگر از ملک پرّان شوم/ آنچه اندر وهم ناید آن شوم/.../ پس چه ترسم، کِی ز مردن کم شدم...
به تماشا می ایستاد، ‌تا همه چیز محو شود
آنگاه، چیزی از عدم سوسو می زد
بزرگ
در وهم نیامدنی...