*

...آخرين بار در آغوشم لرزيدي. آخرين بار قشنگ  ترين پيراهنت را برای من تن كرده بودي. دير شده كه نديده امت نازنين. اين بار يادم باشد اگر جرات كردم لبهايت را ببوسم.يادم باشد برويم سينما. مثل زوج های تازه عاشق با هم قرار بگذاريم و خيابان ها را گز كنيم. خدا كند باران هم بيايد. خدا كند لاغر شده باشي. خدا كند با چشم های درخشانت، با آن لبخند ِ محو به من خيره شوی كه بروم تاپاييز و دبيرستان و سر شانه های تو و بوی ِ نوجوانی ات...

اواخر شهريور 83

**


گفتگو با خدا (با حضور آقای جلال الدین بلخی در پس زمینه) – 2

مجید: توی روحم شیار های عمیق تری از این گذاشته که بتونم فکر کنم دیگه همه چی تموم شده...همین حضور ِ ساکت ِ جذاب، همین تن ِ نحیف ِ ناز...اما طعم بی خبری... اما رفتارهای بدون توضیح...من سرگردونم...

آقای بلخی: دوست دارد یار این آشفتگی...

مجید: تا حالا نتونستم با یکی کاملاً هم احساس بشم، شایدم تو نمی ذاری، نمی دونم شاید با بازیایی که با آدما می کنی سرگرم میشی... شایدم حسادت می کنی... حسادتي که با قدرت و دانش و صبر ِ بي نهايتت همراه شده...

آقای بلخی:

همه صیدها بکردی هِله میر، بار ِ دیگر

سگ ِ خویش را رها کن، که کُنَد شکار ِ دیگر

همه غوطه ها بخوردی، همه کارها بکردی

منشین زپای یک دم... که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی، به وکیل در سپردی

بشنو از این مُحاسِب، عدد و شمار دیگر

تو بسی سمَنبران را به کنار در گرفتی

نفسی کنار بگشا... بنگر کنار ِ دیگر...

خُنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

بنَماند هیچش الا، هوس قمار دیگر...

تو به مرگ و زندگانی هِله تا جز او ندانی...

نه چو روسبی که هر شب، کِشد او به یار ِ دیگر

نظرش به سوی هرکس، به مثال چشم ِ نرگس

بُودَش ز هر حریفی، طرَب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر ِ دو یار باشد

هله تا تو رو نیاری، سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چین اند

 نبده ست مرغ جان را به جز او مطار دیگر...

مجید: شایدم اینکارا رو میکنی که بفهمیم فقط میشه که عاشق ِ خودت باشیم... که اینا همش سرابه و آب تویی..

[خدا هنوز جوابی نداده ]



پی نوشت :

امین نوشته :

یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام
نه پشیمانم، نه خسته.
هنوز درخت‌های بی‌شماری می‌شناسم
که شاخه سارشان،
ابدیت را تداعی می‌کنند...