صِداش، بند ِ جونَم بود...سالها صبر کردم که عادي بشه، نشُد.... ديروز با شنيدنش از پشتِ تلفن، دوباره همون تنگي نفس ِ آشنا اومد. دوّم ِ دبيرستان بودم، تازه برام جِدّي شده بود، هر بار که تلفن زنگ مي زد، مهم نبود چه ساعتي از شبانه روز و چند بار و اصلا کيه که زنگ زده، ضربان قلبم به حدِّ خفقان مي رسيد. سالها که گذشت ديگه اونجوري نبود اما خدايا... چرا هيچ وقت عادي نشد؟
خزه
شب ماند و تا بامداد حرف زدیم. خاکستری ِ پشت ِ پنجره رو به سپیدی می رفت که کنار ِ هم خواب مان برد. یکی دو ساعت بعد، از گرمای ساعدش که دستم بی اختیار رفته بود رویش، بیدار شدم. ذهنم، تمام شب با حرف زدن کوشیده بود حواس ِ تنم را پرت کند، اما ذهن که خوابیده بود، تن ِ رها شده، دست را به سفارت فرستاده بود...
نجوا
امید :
این جمله ی «بوبن» رو گوش کن: "هر کس، حتا از دست رفته ترین ِ ما، در روح و جانش کلبه ای، و در ورودی ِ آن زنگوله ای دارد. گاه باد زنگوله را تکان می دهد..."
مجید :
گاهی هم یه رهگذر زنگوله رو تکون میده و تا یه لباس مناسب بپوشی و سرتو از پنجره بیرون بیاری که ببینی کیه، رفته...
درخشش
شب آشنا شده ایم؛ چشم را در شیار های دندان های ظریف ِ سفید ِ مرتّبت - که دو لب ِ نازک ِ جگری رنگ، قابشان گرفته اند - گردانده ام و درخشش رطوبت را مزمزه کرده ام. از تماس ِ تنت، موجی تنم را طی کرده و با چشمکت دلم سکندری خورده... شماره ردّ و بدل کرده ایم، بعد از بسیار اندیشه و تردید، پیامک ِ جوک برایت فرستاده ام تا میل نهانم را برسانم و باب ِ پیامک بازی را بگشایم. فردایش، صبح ِ زود پیامک زده ای که «بیداری؟» نوشته ام «آره»، در جواب، در زده ای، پشت ِ در بوده ای...
ت :
عاشق شده ام.
مجید :
وای... عاشق شدن ِتو باید ناراحتم کنه، اما به هیجانم میاره... عشق مبارکه، برای ِ جهان مبارکه...
ت :
![]()